نام کتاب: کوری
برای همگی مسلم بود که این تصمیم اضطراری است و فوریت دارد، پسرک لوچ موافقتش را بی چون و چرا ابراز گرد، شاید به این دلیل که از تعطیلات گذشته اش خاطرات خوشی در ذهن داشت. پس از خوردن غذا، همه دراز کشیدند تا بخوابند، این کار همیشگی شان بود، حتی در قرنطینه که تجربه به آنها آموخت بدن در حال استراحت طاقت گرسنگی اش زیاد می شود. آن شب غذا نخوردند، فقط پسرک لوچ برای این که نق نزند و گرسنگی اش اندکی تخفیف پیدا کند چیزکی گیرش آمد، سایرین نشستند و به کتاب خوانی گوش دادند، اقلا نمی توانستند از کمبود غذای روح شکوه داشته باشند، گرفتاری این جاست که گاهی ضعف مزاج موجب عدم تمرکز فکر می شود، نه به خاطر کمبود جذابیت ذهنی، نه، بلکه به این دلیل که مغز به حالت نیمه خواب در می آید، مانند حیوانی که می خواهد به خواب زمستانی اش فرو رود، خداحافظ دنیا، در نتیجه غیر عادی نبود که شنوندگان پلک هایشان را آرام پایین بیاورند، و فراز و نشیب داستان را با چشم روح دنبال کنند تا این که قسمت های پرجوش و خروشتر کتاب آنها را از رخوت بیرون بیاورد، فقط صدای بسته شدن کتاب نبود که آنها را از رخوت خارج می کرد، زن دکتر اهل این ظرافت ها بود، نمی خواست بفهمند که او می داند خوابشان برده است.
به نظر می رسید مردی که اول کور شد در همین حالت رخوت است، اما این طور نبود. راست است، چشمهایش بسته بود، و به آنچه خوانده می شد توجه اندکی نشان می داد، اما فکر رفتن و زندگی در روستا مانع از خوابش می شد، به نظر او دور شدن از خانه اشتباه بزرگی بود، علی رغم لطف نویسنده، بهتر این بود که خانه اش را زیر نظر داشته باشد، گاهی خودی نشان بدهد. مردی که اول کور شد در واقع کاملا هوشیار بود، اگر به گواه دیگری نیاز باشد سفیدی خیره کننده ایست که در مقابل چشمهایش دارد، و شاید فقط خواب بتواند آن را تیره کند، تازه کسی از این هم نمی توانست مطمئن باشد، چون هیچ کس نمی تواند همزمان هم خواب و هم بیدار باشد. مردی که اول کور شد وقتی درون پلک هایش را تاریک دید، خیال کرد بالأخره این شک و تردید را از میان برداشته، فکر کرد خوابم برده، امانه، خوابش نبرده بود، صدای زن دکتر را همچنان می شنید، پسرک لوچ سرفه کرد، بعد وحشت زیادی وجودش را فرا گرفت، فکر کرد از نوعی کوری به نوعی کوری دیگر رسیده است، فکر کرد پس از کوری سفید حالا به کوری سیاه دچار می شود، از ترس به لرزه افتاد، همسرش پرسید چه خبر شده، و او ابلهانه، بی آن که چشم باز کند، جواب داد من کورم، انگار خبر تازه ای بود، زنش با مهربانی او را در آغوش کشید، نگران نباش، همه کور هستیم، هیچ کاری هم از دستمان برنمی آید، همه چیز را تاریک دیدم، خیال کردم خوابم برده، اما نه، بیدارم، همین کار را باید بکنی، یعنی بخوابی، فکرش را هم نکنی. این نصیحت دلخورش کرد، آدم دچار بدترین عذابها باشد و تنها چیزی

صفحه 220 از 224