نام کتاب: کوری
تن به چه کارها بدهند، عجب داستان هایی سر هم می کنند تا چند تکه نان خشک را از حلقوم مردم بدبخت بیرون بکشند. اما تقصیر سگ بود، میدان را که خالی دید، دوید و تمام گوشه و کنارها را زیر و رو کرد، بعد هم به خودش پاداش داد، کاری عادلانه و طبیعی بود، و به تعبیری، راه دسترسی به منبع غذا را به زن دکتر و شوهرش نشان داد، آنها بدون احساس گناه به خاطر این دزدی، کلیسا را با کیسه های نیمه پرشان ترک گفتند. اگر فقط نیمی از آنچه را که ربوده اند مصرف کنند می توانند راضی باشند، در مورد نیم دیگر خواهند گفت نمی دانم مردم چه طور می توانند این چیزها را بخورند، حتی در بدبختیهای همه گیر، همیشه عده ای وضعشان از بقیه بدتر است.
3
:
گزارش این رویداد، که هر یک در نوع خود منحصر به فرد بود، سایر اعضای گروه را بهت زده و پریشان کرد، باید توجه داشت که زن دکتر، شاید به این خاطر که زبانش الکن شد، حتی نتوانست وحشت مطلقی را که پشت در زیرزمین احساس کرد به آنها منتقل کند، همان در مستطیل بالای پله ها که به آن دنیا راه داشت و در اطرافش شعله های لرزان و پریده رنگی به چشم می خورد. توصیف چشمهای باندپیچیدهی نقاشی ها اثر عمیقی بر قومی تخیلشان گذاشت، البته اثراتی متفاوت، مثلا مردی که اول کور شد و همسرش خیلی معذب شدند، برای آنها این عمل در حکم بی حرمتی غیر قابل بخشش بود. این واقعیت که تمام انسانها کور شده اند برای آنها فاجعه ای محسوب می شد که مسؤولش نبودند، این بدبختی ها اجتناب ناپذیرند، و به همین خاطر پوشانیدن چشم شمایلهای مقدس گناهی نابخشودنی بود، و اگر این کار کار کشیش محل بود، چه بدتر. واکنش پیرمردی که چشم بند سیاه داشت کاملا متفاوت بود، می توانم تصور کنم دچار چه ضربهی روحی شدید، موزه ای را مجسم می کنم که در آن چشم همهی مجسمه ها پوشیده است، نه به این خاطر که پیکرتراش وقتی به چشمها رسید نخواست سنگ را بتراشد، بلکه چشمها هستند اما با پارچه پوشانیده شده اند، انگار یک نوع کوری کافی نبود، عجیب است که چشم بند من چنین اثری در بیننده ندارد، حتی گاهی به اشخاص حال و هوای رمانتیکی هم می دهد، و بعد به آنچه گفته بود و به خودش خندید. و اما دختری که عینک دودی داشت گفت فقط امیدوار است این گالری نفرین شده به خوابش نیاید، خودش به اندازهی کافی دچار کابوس می شد. غذای ترشیدهای را که داشتند خوردند، این بهترین غذای باقیمانده شان بود، زن دکتر از مشکل تر شدن یافتن غذا گفت، شاید بهتر باشد شهر را ترک کنند و برای زندگی به روستا بروند، اقلا هرغذایی در آنجا پیدا کنند از این جا سالمتر است، و لابد آنجا گاو و گوسفند آزادانه می گردند، می توانیم شیرشان را بدوشیم، شیر خواهیم داشت، و آب چاه خواهیم داشت، می توانیم هر چه دلمان می خواهد بپزیم، مسأله فقط پیدا کردن جای مناسب است، بعد همه نظرشان را دادند، بعضی ها شور و شوق بیشتری داشتند، اما

صفحه 219 از 224