نمی شود رفتار آدمها را پیش بینی کرد، باید صبر کرد، باید انتظار کشید، زمان است که بر ما حاکم است، زمان است که در آن سر میز با ما قمار میکند و تمام برگ ها را در دست دارد، باید برگ های برنده ی زندگی را، برگ های برندهی زندگی مان را حدس بزنیم، صحبت از قمار در کلیسا گناه است، بلند شوید، اگر به حرف هایم شک دارید از دست هایتان استفاده کنید، آیا قسم می خورید که چشم همه ی نقاشی ها پوشیده اند، دلتان می خواهد به چه چیزی قسم بخورم، به چشمهایتان قسم بخورید، دو بار قسم میخورم، به چشمهای شما و به چشمهای خودم. آیا راست می گویید، راست می گویم. این گفت و شنود را اشخاصی که در اطرافشان بودند شنیدند، و پر واضح است که لزومی به پایان گرفتن مراسم سوگند نبود تا شایعه دهان به دهان بپیچد، با زمزمه آغاز شود و به سرعت تغییر لحن دهد، نخست با ناباوری، سپس با نگرانی، و از نو با ناباوری، جای تأسف بود که در آن جماعت اشخاصی خرافاتی و با تخیلی قوی حضور داشتند، فکر کوری شمایل های مقدس، فکر این که چشمهای مهربان و دل سوزشان فقط به کوری خودشان خیره مانده است ناگهان غیر قابل تحمل شد، مثل این بود که به آنها گفته باشند مرده های زنده دورشان را گرفته اند، یک جیغ کافی بود، یک جیغ دیگر و باز هم یکی دیگر، آنگاه ترس همه را از جا بلند کرد، وحشت همه را به سوی درها راند، آنچه اجتناب ناپذیر بود در آنجا مجددا رخ داد، از آن جایی که سرعت وحشت بیش از پاهایی است که آن را منتقل می کند، پاهای فراری در حین فرار می لغزد، به ویژه اگر آدم کور باشد، زمین می خورد، وحشت به او می گوید بلند شوید و الآن می کشندت، ای کاش می توانست بلند شود، اما در این فاصله سایرین هم دویده اند و افتاده اند، باید خیلی خویشتن دار باشیم که از دیدن منظرہی مضحک بدنهای به هم پیچیده ای که دنبال دست می گردند تا آزاد شوند و دنبال پا می گردند تا فرار کنند، به خنده نیافتیم. آن شش پله ی بیرون کلیسا مثل پرتگاه خواهد شد، اما در نهایت سقوط از آن چندان نگران کننده نخواهد بود، عادت به زمین خوردن بدن را قرص و محکم می کند، رسیدن به زمین، به خودی خود، تسکین بخش است، اولین فکری که به مغز می رسد این است که همین جایی که هستم می مانم، و گاهی، در موقعیت های وخیم، این آخرین فکر است. آنچه در هیچ موقعیتی تغییر نمی کند این است که هستند عده ای که از بدبختی سایرین سوءاستفاده می کنند، همانطور که همه می دانند، از اول دنیا، از نواده ها و نواده های نواده ها، همینطور بوده. فرار مذبوحانه ی این عده موجب شد که متعلقاتشان را پشت سر جا بگذارند، و پس از غلبهی نیاز بر ترس، به دنبالشان بازگردند، بعد هم باید این مسألهی غامض را دوستانه حل کرد که چه چیزی مال من است و چه چیزی مال تو، می بینم که اندک غذایمان ناپدید شده، احتمالا این حقهی زشت کار زنی است که گفت چشم همهی نقاشی ها پوشیده است، واقعا بعضی ها حاضرند