نام کتاب: کوری
مردی به خاک غلتیده که شاخ و سم دارد، هر دو با چشمهای پوشیده، و مردی دیگر ترازو به دست، با چشمهای پوشیده، و یک پیرمرد طاس با یک گل سوسن سفید در دست، با چشمهای پوشیده، و مرد دیگری که به شمشیری برهنه تکیه داده، با چشمهای پوشیده، و زنی با کبوتر، هر دو با چشمهای پوشیده، و مردی با دو کلاغ سیاه، هر سه با چشمهای پوشیده، فقط یک زن بود که چشمهایش پوشیده نبود، چون چشمهای از حدقه درآورده اش را در یک سینی نقره ای به دست داشت. ن دکتر به شوهرش گفت اگر به تو بگویم در مقابلم چه می بینم، باورت نمی شود، در همهی نقاشی های کلیسا چشمها پوشیده است، چه قدر عجیب، علتش را نمی دانم، من هم همین طور، شاید کار کسی باشد که وقتی فهمید مثل سایرین کور می شود ایمانش به شدت متزلزل شد، یا شاید هم کار کشیش محل باشد، شاید فکر کرده اگر کورها نمی توانند تصاویر را ببینند، تصاویر هم نباید کورها را ببینند، تصویرها که نمی بینند، فقط نکته اینجاست که حالا هیچ کس از کوری بی نصیب نمانده، تو که هنوز می بینی، من هر چه بیشتر می گذرد کمتر و کمتر می بینم، ولو این که بینایی ام را از دست ندهم بیشتر و بیشتر کور میشوم چون کسی نیست که مرا ببیند، اگر کشیش چشم نقاشی ها را پوشانده باشد، اما این فقط حدس من است، تنها فرضیهی منطقی همین است، تنها فرضیه ای است که به درد و رنجمان اعتبار می بخشد، آن مرد را مجسم می کنم که از سرزمین کورها به اینجا می آید، فقط برای این به آن سرزمین برمی گردد که خودش هم کور شود، درهای بسته را مجسم می کنم و کلیسای خالی را، سکوت و مجسمه ها و نقاشی ها را، آن مرد را می بینم که از یک نقاشی سراغ نقاشی دیگری می رود، از محرابها بالا می رود و نوارها را گره کور می زند تا باز نشوند و نلغزند، روی نقاشی ها دو بار رنگ سفید می زند تا شب سفیدی را که در آن غرق هستند سفیدتر کند، این کشیق یقینا بزرگترین بی حرمتی را در تمام تاریخ و در تمام مذاهب مرتکب شده که به اینجا آمده تا عادلانه ترین و انسانی ترین کفر را به زبان بیاورد، خداوند استحقاق دیدن ندارد. زن دکتر مجال پیدا نکرد جواب بدهد، شخصی در کنارش به زبان آمد این چه طرز حرف زدن است، شما کی هستید، زن دکتر گفت یک کور مثل شما، اما من به گوشم شنیدم که گفتید می توانید ببینید، این فقط طرز حرف زدنی است که مشکل می شود عوض کرد، چند دفعه باید این را بگویم، قضیهی نقاشیهابا چشمهای پوشیده دیگر چیست، حقیقت دارد، پس اگر کورید از کجا می دانید، اگر شما هم همان کاری را که من کردم می کردید، شما هم می دانستید، بروید با دست لمسشان کنید، دست چشم کورها است، اصلا چرا چنین کاری کردید، چون فکر می کردم برای رسیدن به جایی که رسیده ام، باید شخص دیگری کور بوده باشد، و این قضیهی کشیش محل که می گویید چشم نقاشیها را پوشانده، من او را خوب می شناختم، امکان ندارد چنین کاری کرده باشد، هرگز

صفحه 217 از 224