نام کتاب: کوری
می لیسیدند، آن هم پیش از آن که آنها به عنوان قدیس شناسایی و تأیید شوند، عملی از روی شفقت و ایثار محض بود، چون خوب می دانیم که زبان سگها به آن اندازه هم که زخم بر جسم، و همچنین روح که زبان سگها به آن نمی رسد، داشته باشد نمی تواند قدیس شود، سگ حالا جرأت پیدا کرد وارد
حریم مقدس شود، در باز بود، دربانی نبود، و دلیل مهم تر این که زنی که گریسته بود داخل شده بود، من نمی دانم خودش را چگونه می کشد، زیر لب فقط دو کلمه به شوهرش زمزمه می کند، مرا بگیر، کلیسا مملو از جمعیت است، حتی یک وجب جای خالی هم پیدا نمی شود، بی اغراق می توان گفت یک سنگ هم نیست که آدم سرش را روی آن بگذارد، بار دیگر سگ اشکی خاصیتش را قابت کرد، با دو غرش و یکی دو یورش که از خبث طینت نبود توانست جایی باز کند تا زن دکتر خودش را بیاندازد و بالأخره کاملا چشم ببندد و از هوش برود. شوهرش نبض او را گرفت، ثابت و منظم و فقط کمی ضعیف بود، بعد سعی کرد او را بلند کند، زنش در حالت مناسبی قرار نداشت، باید به سرعت خون به مغزش برسد، جریان خون در مغزش بیشتر شود، بهترین کار این است که او را بنشانند و سرش را میان دو زانویش بگذارد، و بعد هم او را به دست طبیعت و قوہی جاذبه بسپارد. بالأخره، پس از چند بار تلاش ناموفق، توانست او را بلند کند و بنشاند. چند دقیقه بعد زن دکتر نفس عمیقی کشید، تکان نامحسوسی خورد و رفته رفته به هوش آمد. شوهرش گفت هنوز نباید از جایت تکان بخوری، سرت را باز هم پایین نگه دار، اما او حالش خوب بود، سرگیجه نداشت، چشمهایش کاشیهای کف زمین را که به خاطر تقلای سگ نسبتا تمیز بود میدید. سرش را به سوی ستونهای کشیده و طاقهای بلند قوسی گرفت تا از صحت و ثبات گردش خونش اطمینان پیدا کند، بعد گفت حالم خوب است، اما در همان لحظه فکر کرد یا دیوانه شده و یا از پی آمد سرگیجه اش دچار توهمات شده است، آنچه در مقابلش میدید نمی توانست حقیقت داشته باشد، آن مرد میخکوب شده به صلیب چشمبند سفید داشت، و در کنارش زنی بود که قلبش با هفت نیز سوراخ سوراخ شده بود، چشمهای او نیز با چشمبند سفیدی پوشیده بود، فقط آن مرد و آن زن در آن وضع نبودند، تمام تقاشی های کلیسا چشمهایشان پوشیده بود، مجسموها یک پارچه ی سفید دور سرشان گره خورده بود، رنگ سفید ضخیمی با یک حرکت قلم مو روی نقاشی ها کشیده شده بود، زنی به دخترش خواندن می آموخت، هر دو با چشمهای پوشیده، و مردی با یک کتاب باز که بچه ی کوچکی روی آن نشسته بود، هر دو با چشمهای پوشیده، و مرد دیگری با بدنی پوشیده از پیکان، با چشمهای پوشیده، و زنی با چراغی روشن، با چشمهای پوشیده، و مردی که بر دستها و پاها و سینه زخم داشت، با چشمهای پوشیده، و مرد دیگری با یک شیر، هر دو با چشمهای پوشیده، و مرد دیگری با یک برده، چشمهای پوشیده، و مرد دیگری نیزه در دست بالای سر

صفحه 216 از 224