درست کردند، هر چه پیش آمده تقصیر من است، وقتی با کیسه هایم از آنجا خارج شدم، لابد شک بردند که غذا دارم و به دنبال پیدا کردنش رفتند، به عبارتی، هر چه می خوریم از حلق سایرین بیرون کشیده ایم و اگر زیادی از آنها بدزدیم، مسؤول مرگشان هستیم، به عبارت دیگر، ما همه قاتل ایم، عجب تسلای خاطری، تو به اندازه ی کافی با قبول مسؤولیت سیر کردن دهن شش نفر آدم بی خاصیت سختی کشیده ای، دیگر نمی خواهم با فکر گناه خودت را آزار بدهی، مگر می توانستم بدون دهن بی خاصیت تو زنده بمانم، زنده می ماندی تا به پنج نفر دیگر برسی، اما مسأله اینجاست، تا کی. خیلی طول نخواهد کشید وقتی ذخیرہ مان ته بکشد باید توی دشت و صحرا دنبال غذا بگردیم، میوہی درخت ها را بچینیم، هر حیوانی که دم دستمان آمد بکشیم، البته اگر در این فاصله سگ و گربه ما را پاره پاره نکرده باشند. سگ اشکی واکنش نشان نداد، این مطلب به او ربط پیدا نمیکرد، بی جهت نبود که اخیرا تبدیل به یک سگ اشکی شده بود.
زن دکتر به زحمت خودش را جلو می کشید. ضربه ای که به او وارد شده بود شیرہی جانش را کشیده بود. وقتی سوپرمارکت را ترک گفتند، زن مدهوش و شوهر کور، نمی توانستند بگویند کدام به دیگری کمک می کند. شاید از شدت نور بود که سرش گیج رفت، فکر کرد دارد دیدش را از دست می دهد، اما نترسید، فقط حالت ضعف به او دست داده بود. نه زمین خورد و نه از هوش رفت. احتیاج داشت دراز بکشد، چشمها را ببندد، نفس منظم بکشد، مطمئن بود اگر فقط بتواند چند دقیقه استراحت کند حالش جا می آید، باید می آمد، کیسه های پلاستیکی اش هنوز خالی بود. نمی خواست روی کثافت خیابانها دراز بکشد، حتی حاضر نبود مرده اش هم به سوپرمارکت برگردد. دور و برش را نگریست. آن سوی خیابان، کمی بالاتر، یک کلیسا بود. لابد مانند سایر جاها پر از آدم بود، اما برای استراحت جای مناسبی بود، لااقل همیشه این طور بوده. به شوهرش گفت باید حالم جا بیاید، مرا ببر آنجا، آنجا، کجا، مرا ببخش، حوصله کن تا بگویم، آنجا کجاست، کلیسا، اگر فقط کمی دراز بکشم حال می آیم، برویم، تا کلیسا شش پله لازم بود بالا بروند، زن دکتر این شش پله را با زحمت زیاد بالا رفت، به خصوص که می باید شوهرش را هم هدایت کند. در های کلیسا کاملا باز بود، این خودش کمک بود، در گردان، ولو از ساده ترین نوعش، در این موقعیت می توانست برایشان مشکل ایجاد کند. سگ اشکی در آستانهی در مردد ماند. با این که در ماههای اخیر سگها آزادی داشتند هر جا می خواهند بروند، در مغز همیشگی شان، از گذشته های دور، برای نوع آنها یک تحریم ژنتیکی برنامه ریزی شده بود که ورود به کلیسا را ممنوع می کرد، لابد مانند قانون ژنتیکی دیگری که حکم می کند هر جا می روند محدوده شان را نشانه گذاری کنند. خدمات ارزنده و وفادارانه ی اجداد این سگ اشکی، وقتی زخمهای چرکین قدیسان را
زن دکتر به زحمت خودش را جلو می کشید. ضربه ای که به او وارد شده بود شیرہی جانش را کشیده بود. وقتی سوپرمارکت را ترک گفتند، زن مدهوش و شوهر کور، نمی توانستند بگویند کدام به دیگری کمک می کند. شاید از شدت نور بود که سرش گیج رفت، فکر کرد دارد دیدش را از دست می دهد، اما نترسید، فقط حالت ضعف به او دست داده بود. نه زمین خورد و نه از هوش رفت. احتیاج داشت دراز بکشد، چشمها را ببندد، نفس منظم بکشد، مطمئن بود اگر فقط بتواند چند دقیقه استراحت کند حالش جا می آید، باید می آمد، کیسه های پلاستیکی اش هنوز خالی بود. نمی خواست روی کثافت خیابانها دراز بکشد، حتی حاضر نبود مرده اش هم به سوپرمارکت برگردد. دور و برش را نگریست. آن سوی خیابان، کمی بالاتر، یک کلیسا بود. لابد مانند سایر جاها پر از آدم بود، اما برای استراحت جای مناسبی بود، لااقل همیشه این طور بوده. به شوهرش گفت باید حالم جا بیاید، مرا ببر آنجا، آنجا، کجا، مرا ببخش، حوصله کن تا بگویم، آنجا کجاست، کلیسا، اگر فقط کمی دراز بکشم حال می آیم، برویم، تا کلیسا شش پله لازم بود بالا بروند، زن دکتر این شش پله را با زحمت زیاد بالا رفت، به خصوص که می باید شوهرش را هم هدایت کند. در های کلیسا کاملا باز بود، این خودش کمک بود، در گردان، ولو از ساده ترین نوعش، در این موقعیت می توانست برایشان مشکل ایجاد کند. سگ اشکی در آستانهی در مردد ماند. با این که در ماههای اخیر سگها آزادی داشتند هر جا می خواهند بروند، در مغز همیشگی شان، از گذشته های دور، برای نوع آنها یک تحریم ژنتیکی برنامه ریزی شده بود که ورود به کلیسا را ممنوع می کرد، لابد مانند قانون ژنتیکی دیگری که حکم می کند هر جا می روند محدوده شان را نشانه گذاری کنند. خدمات ارزنده و وفادارانه ی اجداد این سگ اشکی، وقتی زخمهای چرکین قدیسان را