سرسرای سوپرمارکت گذشتند و به در راهرویی رسیدند که به انباری زیرزمین می رفت. سگ اشکی به دنبالشان بود، اما گه گاهی می ایستاد، زوزه میکشید و سپس به حکم وظیفه به راهش ادامه می داد. وقتی زن دکتر در را باز کرد بوی تعفن شدیدتر شد، شوهرش گفت چه بوی وحشتناکی، تو همین جا بمان، من زود برمی گردم. با هر قدمی که زن در راهرو پیش می رفت تاریکی بیشتر می شد و سگ اشکی، انگار به زور کشیده شود، به دنبالش روان بود. هوا از شدت تعفن سنگین بود. وسط راهرو حال تهوع به زن دست داد، بین عق زدنهایش فکر کرد اینجا چه خبر شده، بعد همین عبارات را مکرر زمزمه کرد تا به در فلزیای رسید که به زیرزمین باز می شد. به خاطر تهوعی که داشت متوجه پرتو لرزانی که از زیرزمین می آمد نشده بود. حالا می دانست قضیه چیست. شعله های کوچک آتش در کنار حاشیه ی درهای پلکان و آسانسور باری پت پت میسوخت. تهوع دل و روده اش را به هم ریخت، حمله چنان شدید بود که توجه سگ را جلب کرد. سگ اشکی زوزهی کشداری کشید، ضجه ای که پایانی نداشت، نالهای که در تمام راهرو پیچید و شباهت به واپسین آوای مرده های زیرزمین داشت. دکتر صدای استفراغ و عق زدن و سرفه را شنید، به هر مشقتی بود شروع به دویدن کرد، پایش لغزید و زمین خورد، بلند شد و دوباره افتاد، بالأخره زنش را در آغوش گرفت و پرسید چه خبر شده، زنش با صدای لرزان جواب داد مرا از اینجا ببر بیرون، خواهش می کنم، مرا از اینجا ببر بیرون، برای اولین بار پس از هجوم کوری، حالا این دکتر بود که زنش را هدایت می کرد، نمی دانست به کجا، هر کجا فقط به دور از این درها، به دور از این شعله هایی که نمی توانست ببیند. وقتی از راهرو خارج شدند، ناگهان زن دکتر دچار حمله ی عصبی شد، هق هق گریه اش با تشنج توأم شد، این اشکها پاک کردنی نیستند، مگر با زمان و یا از خستگی پایان بگیرند، به همین خاطر سگ اشکی نزدیک او نشد، فقط دنبال دستی گشت تا بلیسد. دکتر باز پرسید چه خبر شد، چه دیدی، زنش میان هق هقها فقط توانست بگوید آن ها مردهاند، چه کسانی مرده اند، آنها، و نتوانست به حرفش ادامه دهد. آرام باش، هر وقت توانستی بگو. چند دقیقه بعد زنش گفت آنها مرده اند، شوهرش پرسید چیزی دیدی، در را باز کردی، نه، فقط دیدم دور تا دور در شعله های آتش زبانه می کشد، شعله ها به در چسبیده اند و می رقصند و ولکن هم نیستند، خیال می کنم هیدروژن فسفرہی گندیدگی اجساد بود که میسوخت، چه اتفاقی افتاده بود، لابد زیرزمین را پیدا کرده بودند، و در جست وجوی غذا با عجله از پله ها سرازیر شدند، یادم هست چه قدر آسان می شد از پله ها لغزید و سرنگون شد، کافی بود یکی بیافتد تا سایرین هم دنبالش سرنگون شوند، به احتمال قوی هرگز به جایی که می خواستند نرسیدند، و اگر هم رسیدند به خاطر بسته شدن راه پله نتوانستند برگردند، اما تو فتی در بسته بود، لابد سایر کورها در را بستند و از زیرزمین یک گور عظیم