ضعف شده و گریسته بود، آن هم در حالی که کیسه های پلاستیکی غذا، که خوشبختانه پر و پیمان بود، از فرط سنگینی به طرز مضحکی کمرش را خم کرده بود، از شدت پریشانی و درماندگی برای تسلی به یک سگ متوسل شده بود، همان سگی که اکنون اینجا به گله های سگی که نزدیک می شوند چنگ و دندان نشان می دهد، انگار به آنها می گوید نمی توانید مرا گول بزنید، از اینجا دور شوید. یک کوچه سمت چپ، کوچه ی دیگری سمت راست، و به ورودی سوپرمارکت می رسند. به در ورودی، خودش است، همین جا است، کل ساختمان اینجاست، اما هیچ تنابنده ای به سوپرمارکت رفت وآمد ندارد، از تودهای که در تمام ساعات روز و شب مورچه وار در این مغازه ها به سر می برند و از آمد و رفت جمعیت امرار معاش می کنند اثری نیست. زن دکتر نگران شد و به شوهرش گفت دیر رسیدیم، یک تکه نان خشک هم باقی نمانده، چرا این حرف را میزنی، نمی بینم کسی برود و بیاید، شاید هنوز انبار زیرزمینی را پیدا نکرده باشند، امید من هم همین است. هنگام این گفت وگو در پیاده روی مقابل سوپرمارکت ایستاده بودند. در کنارشان سه نفر کور ایستاده بودند، انگار که منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده باشند. زن دکتر متوجه حالت چهرہی آنها نشد، سیمایشان حاکی از شگفتی و حیرت بود، حاکی از ترسی مبهم، زن دکتر ندید که یکی از آنها دهان باز کرد چیزی بگوید اما فورآ آن را بست، شانه بالا انداختن او را هم ندید، احتمال می دهیم مرد کور پیش خود فکر می کرد حالا خواهد فهمید. زن دکتر و شوهرش وقتی از وسط خیابان رد می شدند، اظهار نظر کور دومی را نتوانستند بشنوند، چرا آن زن گفت که نمی بیند، نمی بیند کسی برود و بیاید، و کور سومی جواب داد این یک عادت حرف زدن است، چند لحظه پیش، وقتی اسکندری رفتم، به من گفتی درست ببینم پایم را کجا می گذارم، این هم در واقع همان است، ما هنوز عادت دیدن را حفظ کرده ایم، کور اولی گفت وای، خدایا، خسته شدم از بس این حرف را شنیده ام.
روشنایی روز تمام سرسرای وسیع سوپرمارکت را نورانی کرده بود. تقریبا تمام قفسه ها واژگون شده بود، چیزی باقی نبود جز آشغال، شیشه شکسته، لفاف های باز شده و خالی، زن دکتر گفت عجیب است، ولو این که غذایی هم نمانده باشد، نمی فهمم چرا هیچ کس این طرف ها نیست. دکتر گفت حق با توست، طبیعی به نظر نمی آید. سگ اشکی زوزهی آهسته ای کشید. موهایش دوباره سیخ شده بود. زن دکتر به شوهرش گفت اینجا بوی بدی می آید، شوهرش گفت همه جا بوی بد می آید، نه، بوی دیگری است، بوی گندیدگی، حتما جنازهای جایی افتاده، من که چیزی نمی بینم، پس خیالاتی شده ای. سگ زوزه کشید. دکتر پرسید چرا این سگ ناراحت است، ترسیده، چه کار کنیم، ببینیم اگر جنازه ای هست یک جای خواب راحت برایش درست کنیم، حالا دیگر از مرده نمیترسیم، برای من آسان تر است چون آنها را نمی توانم ببینم. از
روشنایی روز تمام سرسرای وسیع سوپرمارکت را نورانی کرده بود. تقریبا تمام قفسه ها واژگون شده بود، چیزی باقی نبود جز آشغال، شیشه شکسته، لفاف های باز شده و خالی، زن دکتر گفت عجیب است، ولو این که غذایی هم نمانده باشد، نمی فهمم چرا هیچ کس این طرف ها نیست. دکتر گفت حق با توست، طبیعی به نظر نمی آید. سگ اشکی زوزهی آهسته ای کشید. موهایش دوباره سیخ شده بود. زن دکتر به شوهرش گفت اینجا بوی بدی می آید، شوهرش گفت همه جا بوی بد می آید، نه، بوی دیگری است، بوی گندیدگی، حتما جنازهای جایی افتاده، من که چیزی نمی بینم، پس خیالاتی شده ای. سگ زوزه کشید. دکتر پرسید چرا این سگ ناراحت است، ترسیده، چه کار کنیم، ببینیم اگر جنازه ای هست یک جای خواب راحت برایش درست کنیم، حالا دیگر از مرده نمیترسیم، برای من آسان تر است چون آنها را نمی توانم ببینم. از