نام کتاب: کوری
فردای آن روز هنوز در بستر بودند که زن دکتر به شوهرش گفت دیگر غذای زیادی برایمان نمانده، باید باز برویم بیرون، خیال دارم امروز به انبار زیرزمینی سوپرمارکت بروم، همان جایی که روز اول رفتم، البته اگر دیگران تا به حال آنجا را پیدا نکرده باشند، می توانیم برای یکی دو هفته غذا ذخیره کنیم، من هم با تو میایم و از یکی دو نفر دیگر هم می خواهیم که همراهمان بیایند، ترجیح می دهم فقط با تو بروم، آسان تر است، خطر گم شدن هم کمتر است، تاکی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی، تا هر وقت که بتوانم، اما حق با توست، دارم کمکم خسته می شوم، حتی گاهی آرزو می کنم که من هم کور شوم تا مثل بقیه بشوم، تا از آنها مسؤولیت بیشتری نداشته باشم، ماعادت کرده ایم که به تو تکیه کنیم، اگر تو نبودی یک کوری دیگر هم به کوریمان اضافه شده بود، اما از تصدق چشمهای تو کم تر کوریم، تا هر وقت که بتوانم کمک می کنم، بیشتر از این نمی توانم قولی بدهم، همانطور که او گفت اگر روزی متوجه شویم که دیگر کار خوب و مثبتی از دستمان برنمی آید، باید شهامت لازم را برای ترک این دنیا داشته باشیم، کی این حرف را زد، مرد خوش شانسی که دیروز به او برخوردیم، حتم دارم که امروز دیگر این حرف را نمی زند، هیچ چیز مثل امید واقعی عقیدہی آدم را عوض نمی کند، او این امید را دارد، و إن شاء الله که همیشه داشته باشد. وضع آب چه طور است، بد. صبحانه ی بسیار مختصرشان با اشارت جسته گریخته به اتفاقات شب گذشته همراه بود که لبخند به لبشان آورد، کلمات را به خاطر مراعات حضور پسرک لوچ در لفافه می پیچیدند که در حقیقت اگر به یاد بیاوریم او در قرنطینه در چه صحنه های وحشتناکی حضور داشت، احتیاج بیجایی بود.
زن دکتر و همسرش راه افتادند و این بار فقط سگ اشکی که نمی خواست در خانه بماند همراهشان بود. وضع خیابان ها هر ساعت بدتر می شد. انگار در ساعات تاریکی بر حجم زباله ها افزوده می شد، انگار از جای دیگری، از کشوری که هنوز زندگی عادی در آن جریان داشت شبانه می آمدند و سطلهای زباله شان را خالی می کردند، اگر در سرزمین کورهانبودیم، از ورای این تاریکی سفید شبح کامیون ها و گاری هایی را می دیدیم مملو از آشغال، نخاله، قلوه سنگ، فضولات شیمیایی، خاکستر، روغن سوخته، استخوان، شیشه، دل و رودهای حیوانات، باطری خالی، کیسه نایلون، و کپه کپه کاغذ، آنچه نمی آورند پس ماندهی غذا است، حتی دریغ از پوست میوه که بتوانیم با آن از شدت گرسنگی مان بکاهیم و انتظار روزهای بهتری را بکشیم که همیشه در یک

صفحه 211 از 224