نام کتاب: کوری
باشد، چون این آقایی که من باشم عاشق این خانمی است که شما باشید، آیا اظهار عشق کردن این قدر مشکل بود، در سن و سال من آدم از مسخره شدن می ترسد، شما مسخره نیستید، بهتر است فراموشش کنیم، خواهش می کنم، من اصلا خیال ندارم فراموشش کنم یا بگذارم شما فراموشش کنید، بی معنی است، شما به زور این حرف را از زیر زبان من کشیدید و حالا، و حالا نوبت من است، حرفی نزنید که بعدا افسوسش را بخورید، لیست سیاه یادتان باشد، اگر من امروز صادق باشم چه اشکالی دارد که فردا افسوسش را بخورم، خواهش می کنم بس کنید، شما می خواهید با من زندگی کنید و من هم می خواهم با شما زندگی کنیم، شما دیوانه اید، ما اینجا با هم زندگی می کنیم، مثل زن و شوهر، و اگر مجبور شدیم از دوستانمان جدا شویم باز هم با هم زندگی می کنیم، دو نفر کر حتما بهتر از یک آدم کور می بینند، این دیوانگی است، شما مرا دوست ندارید، عشق و عاشقی کدام است، من هرگز عاشق کسی نبودم. پس با من موافق اید، راستش را بخواهید نه، شما از صداقت گفتید، بگویید ببینم آیا واقعا مرا دوست دارید، آنقدر دوست دارم که بخواهم با شما باشم، دفعهی اولی است که این را به کسی می گویم، اگر قبلا مرا در جایی دیده بودید، به من هم نمیگفتید، یک مرد پا به سن گذاشته، با سر نیمهطاس و موهای سفید که یک چشمش چشم بند دارد و یک چشمش آب مروارید، قبول می کنم که اگر آن وقت ها بود نمیگفتم، الآن و در این وضعی که هستم می گویم، پس بهتر است ببینیم فردا چه خواهید گفت، دارید مرا امتحان می کنید، این چه حرفی است، من کی باشم که شما را امتحان کنم، زندگی این چیزها را تعیین می کند، و حالا این را تعیین کرده.
این حرف ها را رو در روی یکدیگر می گفتند، چشمهایی کور دوخته به چشمهایی کور، چهره هاشان برافروخته و هیجان زده می شد، و چون یکی پیشنهاد داده و هر دو خواهانش بودند، هر دو پذیرفتند که زندگی تعیین کرده است که با هم زندگی کنند، دختری که عینک دودی داشت دستهایش را به طرف او دراز کرد فقط برای این که در دست های او قرار گیرد، و نه به این قصد که بخواهد به جایی برود، دست های پیرمردی را که چشم بند سیاه داشت لمس کرد، پیرمرد به آرامی او را به طرف خود کشید و کنار یکدیگر نشستند، البته دفعه اولی نبود که کنار یکدیگر می نشستند، اما این بار صحبت از نامزدی به میان آمده بود. دیگران هیچیک چیزی نگفتند، هیچ کس به آنها تبریک نگفت، هیچ کس برایشان سعادت ابدی آرزو نکرد، راستش را بگوییم حالا وقت جشن و سرور و امید نبود، و وقتی که تصمیمات تا این حد جدی است، هیچ تعجبی ندارد اگر کسی فکر کند برای این نحوہی رفتار حتما باید کور بود، سکوت بهترین شیوهی تأیید است. اما کاری که زن دکتر کرد این بود که تشکهای چند مبل را در سرسرا چید و بستر راحتی ترتیب داد، بعد پسرک لوچ را به آنجا برد و گفت از

صفحه 209 از 224