شد که دیگر هیچ چیزی از گذشته با خودم ندارم. زن دکتر به او نگاه کرد، روی اولین پلهی پلکان فرار نشسته بود، دستهایش روی زانوهایش ول بود، صورت زیبایش پریشان بود، موهایش روی شانه اش ریخته بود، گفت میدانم چه علامتی می توانی برایشان بگذاری. به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد آپارتمان شد و با قیچی و نخ برگشت، دختری که عینک دودی داشت وقتی صدای تیغه های قیچی را شنید که مویش را می برید نگران شد و پرسید چه خیالی دارید، زن دکتر گفت وقتی که پدر و مادرت برگردند متوجه می شوند که یک دسته مو به دستگیرهی در است، این مو به جز دخترشان مال چه کسی می تواند باشد، دختری که عینک دودی داشت گفت می خواهید اشک مرا درآورید، و هنوز حرفش را تمام نکرده بود که سرش را میان دستهایش روی زانوها گذاشت و خود را به غم و دردش، و به احساساتی سپرد که پیشنهاد زن دکتر بیدار کرده بود، بعد متوجه شد که دارد برای پیرزن طبقه ی اول گریه می کند، برای آن عجوزهی وحشتناک که گوشت خام می خورد و با دست بی جانش کلیدهای آپارتمان را به او برگردانده بود، گریه می کرد بی آن که بداند چه احساسی باعث این گریه شده است. آن وقت زن دکتر گفت عجب دوره و زمانهای شده، همه چیز وارونه شده، چیزی که همیشه مظهر مرگ بود مظهر زندگی شده، دکتر گفت دست هایی هست که کارهای از این عجیب تر و بزرگ تر هم می کند، زن گفت عزیزم، احتیاج سلاح پرقدرتی است، حالا دیگر فلسفه بافی و سحر و جادو بس است، بهتر است دست همدیگر را بگیریم و زندگی مان را بکنیم. دختری که عینک دودی داشت خودش دستهی مو را به دستگیره گره زد، پرسید فکر می کنید پدر و مادرم متوجه بشوند، زن دکتر گفت دستگیره، در حکم دست خانه است که به جلو دراز شده، و با این عبارت که می توان پیش پا افتاده توصیفش کرد، به دیدارشان از خانه پایان دادند.
آن شب بار دیگر برنامه ی کتاب خوانی داشتند، راه دیگری برای سرگرم کردن خود نداشتند، مثلا، حیف که دکتر وبولونیست آماتور نبود، وگرنه در این طبقهی پنجم چه تکنوازی های زیبایی که شنیده نمی شد، و آن وقت همسایه های حسودشان می گفتند یا وضعشان خیلی خوب است و با حسابی بیعار شده اند و فکر می کنند با مسخره کردن بدبختی دیگران می توانند از بدبختی خودشان فرار کنند. اکنون به جز واژه ها هیچ نوای دیگری نیست، و این واژه ها، به خصوص واژه های کتاب ها بسیار با احتیاط ادا می شوند، حتی اگر کنجکاوی یکی از اهالی ساختمان را به پشت در بکشاند، چیزی جز یک زمزمهی تک نفره نخواهد شنید، رشته ی درازی از صوت که می تواند تا بی نهایت ادامه یابد، چون همانطور که می گویند کائنات بی نهایت است، کتاب های این دنیا هم همگی بی نهایت اند. پاسی از شب گذشته که برنامه ی کتاب خوانی تمام شد، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت فقط همین را یاد گرفته ایم که بنشینیم و گوش کنیم یک نفر
آن شب بار دیگر برنامه ی کتاب خوانی داشتند، راه دیگری برای سرگرم کردن خود نداشتند، مثلا، حیف که دکتر وبولونیست آماتور نبود، وگرنه در این طبقهی پنجم چه تکنوازی های زیبایی که شنیده نمی شد، و آن وقت همسایه های حسودشان می گفتند یا وضعشان خیلی خوب است و با حسابی بیعار شده اند و فکر می کنند با مسخره کردن بدبختی دیگران می توانند از بدبختی خودشان فرار کنند. اکنون به جز واژه ها هیچ نوای دیگری نیست، و این واژه ها، به خصوص واژه های کتاب ها بسیار با احتیاط ادا می شوند، حتی اگر کنجکاوی یکی از اهالی ساختمان را به پشت در بکشاند، چیزی جز یک زمزمهی تک نفره نخواهد شنید، رشته ی درازی از صوت که می تواند تا بی نهایت ادامه یابد، چون همانطور که می گویند کائنات بی نهایت است، کتاب های این دنیا هم همگی بی نهایت اند. پاسی از شب گذشته که برنامه ی کتاب خوانی تمام شد، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت فقط همین را یاد گرفته ایم که بنشینیم و گوش کنیم یک نفر