نام کتاب: کوری
کور و همهی کورهای دنیا را مخاطب قرار داد، او دوباره زنده می شود، توجه داشته باشید که نگفت او دوباره زندگی خواهد کرد، البته مسأله به این مهمی هم نبود، هرچند که لعت نامه برای این است که تأیید کند و اطمینان یا نظر بدهد که این دو از هر لحاظ کاملة مترادفاند. کورها ترسیدند و به آپارتمانهایشان برگشتند، نمی توانستند درک کنند چرا چنین کلماتی ادا شده، وانگهی برای این گونه مکاشفات آمادگی نداشتند، پیدا بود که برای شنیدن آن سخنرانیهای افسون کننده که فقط سر آخوندک و خودکشی عقرب را کم داشت به آن میدان نمی رفتند. دکتر گفت چرا گفتی او دوباره زنده می شود، با کی حرف میزدی، با چند نفر کور که به بالکن ها آمده بودند، من ترسیده بودم و آنها را هم به وحشت انداختم، خب چرا به جای این حرف ها حرف دیگری نزدی، نمیدانم، همین حرف ها به ذهنم آمد و گفتم، پس لابد دفعه ی دیگری که از آن میدان رد شویم تو داری موعظه می کنی، بله، درباره ی دندان خرگوش و منقار مرغ، حالا بیا کمکم کن، بیا اینجا، درست شد، پاهایش را بگیر، من هم از این طرف بلندش میکنم، مواظب باش سر نخوری توی قبر، درست شد، همین طوری خوبه، یواش بیاورش پایین، پایین تر، پایین تر، از ترس مرغها قبر را کمی گودتر کندم، وقتی شروع به خراشیدن زمین کنند معلوم نیست تا کجا می روند، درست شد. برای پر کردن قبر از بیلچه استفاده کرد، خاک را خوب کوبید و پشته ی کوچکی را که همیشه از بازگشت خاک به خاک باقی می ماند درست کرد، انگار در همهی عمرش کاری غیر از این نداشته. دست آخر از یک بوته گل سرخ در گوشه ی حیاط شاخهای کند و آن را سر قبر کاشت. دختری که عینک دودی داشت آیا دوباره زنده می شود، زن دکتر جواب داد، نه، او نه، آنهایی که هنوز زنده اند نیاز بیشتری به دوباره زنده شدن دارند و نمی توانند، دکتر گفت ما که از حالا مردهی نیم بندیم، زنش جواب داد زندہی نیم بند هم هستیم. بیل و بیلچه را به انباری برگرداند، نگاه دقیقی به اطراف حیاط انداخت تا مطمئن شود همه چیز منظم و مرتب است، از خودش پرسید چه نظم و ترتیبی، و خودش هم جواب خودش را داد، نظم و ترتیبی که ایجاب می کند مرده ها میان مرده ها باشند و زنده ها میان زنده ها، ضمن این که مرغ و خرگوش هم خوراک دیگران می شوند و خودشان هم از چیزهای دیگری تغذیه می کنند. دختری که عینک دودی داشت گفت دلم میخواهد علامتی برای پدر و مادرم بگذارم تا بدانند من زنده ام، دکتر گفت نمیخواهم مأیوستان کنم، اما برای دیدن علامت شما باید اول خانه را پیدا کنند که خیلی بعید است، یادتان باشد که ما هم اگر کسی راهنماییمان نمی کرد نمی توانستیم به اینجا بیاییم، حق با شماست، من حتی نمی دانم هنوز زنده اند یا نه، اما اگر علامتی چیزی برایشان نگذارم، احساس می کنم که به امان خدا رهایشان کرده ام. زن دکتر پرسید خب این علامت چه چیزی باید باشد، دختری که عینک دودی داشت گفت چیزی که با دستشان بتوانند بشناسند، خیلی بد

صفحه 206 از 224