نام کتاب: کوری
همگی شان روی زمین نشسته بودند، نفس نفس میزدند، تقلایی که کرده بودند رمقی برایشان باقی نگذاشته بود، جسد هم مثل آنان در کنارشان خستگی در می کرد و زن دکتر مراقبش بود و مرغ ها و خرگوش ها را از نزدیکش دور می کرد، خرگوش ها فقط کنجکاوی نشان می دادند و دماغشان را چین می دادند، اما جوجهها که منقارشان مثل سرنیزه بود برای هر چیزی آماده بودند. زن دکتر گفت او قبل از بیرون رفتن از ساختمان یادش بوده که قفس خرگوش ها را باز کند، نمی خواسته خرگوش ها از گرسنگی بمیرند، دکتر گفت زندگی با آدمهای دیگر مشکل نیست، درک کردنشان مشکل است. دختری که عینک دودی داشت یک مشت علف از ریشه کند و دست های آلوده اش را با آنها پاک کرد، تقصیر خودش بود، جسد را از جای نامناسبی گرفته بود، وقتی کور باشید از این چیزها پیش می آید. دکتر گفت یک بیل یا بیلچه لازم داریم، اینجاست که می بینیم این واژه ها هستند که همیشه بازمی گردند و تکرار می شوند و به همان علل بر زبان می آیند، اول در مورد مردی که ماشین را دزدیده بود، و حالا برای پیرزنی که کلیدها را بازگردانده بود، وقتی که دفن شوند هیچ کس از تفاوتشان آگاه نخواهد شد، مگر این که در یاد کسی مانده باشند. زن دکتر به آپارتمان دختری که عینک دودی داشت رفته بود تایک ملافه ی تمیز پیدا کند، باید ملافه ای را که کمتر کثیف بود سوا می کرد، وقتی که پایین آمد مرغ ها به جان جنازه افتاده بودند، خرگوش ها فقط علف تازه می جویدند. زن دکتر جنازه را در ملافه پیچید و به جست وجوی بیل یا بیلچه رفت. هر دو را در کنار لوازم دیگر، در انباری باغچه پیدا کرد. گفت این کار با من، خاک خیس است و راحت کنده می شود، شما استراحت کنید. جایی را انتخاب کرد که ریشه ای در خاک نمانده بود تا برای قطع کردنش به تبر نیاز باشد، تصور نکنید که کار ساده ای است، ریشه ها روش خاصی دارند، می دانند که چه گونه با استفاده از نرمی خاک از ضربهی تیز تبر محفوظ بمانند و از ضرب مرگبار تیغه اش بکاهند. نه زن دکتر ونه شوهرش و نه دختری که عینک دودی داشت، اولی به خاطر آن که مشغول کندن بود و دو نفر دیگر ب هخاطر آن که چشمانشان بی مصرف بود، هیچیک متوجه نشدند که عدهای کور در بالکن های اطراف باغچه جمع شده بودند، عده شان زیاد نبود و در همهی بالکنها هم جمع نشده بودند، لابد صدای کندن زمین توجهشان را جلب کرده بود، حتی خاک نرم هم صدایی دارد، یادمان نرود که همیشه سنگی در زیر خاک هست که با صدای بلند به ضربه پاسخ می دهد. مردها و زنهای توی بالکنها مثل روح سیال بودند، امکان داشت ارواحی باشند که از روی کنجکاوی به تماشای تدفین آمده بودند، صرفا به این خاطر که چگونگی تدفین خودشان را به یاد بیاورند. زن دکتر بعد از آن که از کندن قبر فارغ شد آنها را دید، پشت دردناکش را راست کرد و دست بالا برد و عرق پیشانی اش را خشک کرد. بعد، بی اختیار به هیجان آمد و بدون فکر، با صدای بلند آن آدمهای

صفحه 205 از 224