نام کتاب: کوری
نیمه باز زن مرده که روی زمین افتاده بود، یک دسته کلید می درخشید و برق می زد. دختری که عینک دودی داشت گفت شاید این کلیدها مال او باشند، گمان نمی کنم، دلیلی نداشت که وقتی فکر کرده دارد می میرد کلید را با خودش بیاورد، اما اگر فکر کرده کلیدها را پایین بیاورد تا من بتوانم به آپارتمان بروم، من که کورم و نمی توانم کلیدها را ببینم، ما نمی دانیم وقتی تصمیم گرفته کلیدها را بردارد چه فکری داشته، شاید فکر کرده تو چشمت خوب شده، خیلی ساده است، شاید وقتی ما اینجا بودیم و این دور و برهامی گشتیم، از نحوہی راه رفتنمان چیزی بو برده، شاید صدای مرا شنیده که می گفتم راه پله تاریک است، شاید شنیده که می گفتم نمی توانم چیزی ببینم، یا شاید هم هیچ کدام اینها نبوده، شاید دچار آشفتگی روانی بوده یا اختلال مشاعر پیدا کرده، عقلش را از دست داده، فقط این توی فکرش بوده که کلید را به تو بدهد، حالا فقط می دانیم که وقتی قدم بیرون گذاشته عمرش به آخر رسید. زن دکتر کلیدها را برداشت و به دست دختری که عینک دودی داشت داد و بعد پرسید خب، حالا چه کار کنیم، ولش کنیم همین جا بماند، دکتر گفت نمی توانم توی خیابان خاکش کنیم، وسیله ای نداریم که سنگ های خیابان را بکنیم، باغچه پشت خانه است، در این صورت می توانیم ببریمش به طبقه دوم و از پله های فرار بیاوریمش پایین، تنها راه همین است، دختری که عینک دودی داشت پرسید بنیه ی این کار را داریم، مسأله این نیست که بنیه داریم یا نه، مسأله این است که آیا می توانیم خودمان را راضی کنیم که این زن را همین جا ول کنیم، دکتر گفت البته که نه، پس بنیه اش را باید پیدا کنیم. موفق شدند، اما کشیدن جسد به بالای پله ها کار سختی بود، نه به خاطر سنگینی، وزن زیادی نداشت، به خصوص که سگها و گربه ها خدمتش رسیده بودند، بلکه چون جسد خشک و سخت شده بود، موقع پیچیدن توی راه پله دردسر داشتند، در طول آن چند پله چهار بار مجبور شدند خستگی در کنند. نه سر و صدا، نه صدای حرف هایشان، نه بوی تعفن جسد، هیچ یک از اهالی ساختمان را به پاگردهای پلکان نکشانید، دختری که عینک دودی داشت گفت همانطور که فکر می کردم، پدر و مادرم اینجا نیستند. وقتی که بالأخره به در رسیدند، از خستگی رمق نداشتند و هنوز می بایست خود را به انتهای ساختمان برسانند و از پلکان فرار پایین بروند، اما به آنجا که رسیدند به کمک قدیسان از پلکان پایین رفتند، بارشان سبک تر شده است، پیچهای پلکان را راحت تر طی می کنند چون پله ها بیرون ساختمان بود، کافی بود مواظب باشند که جسد آن موجود بیچاره از دستشان سر نخورد، اگر می افتاد دیگر قابل جبران نبود، بگذریم از این که درد پس از مرگ شدیدتر است.
باغچه جنگل شده بود، باران های این چند روزه باعث شده بود علفهای هرز باد آورده انبوه شوند، برای خرگوش هایی که در باغچه بالا و پایین می جهیدند غذای تازه کم نبود، و جوجه ها هم که حتی در روزگار سختی گذران می کنند.

صفحه 204 از 224