دختری که عینک دودی داشت گفت اما من می خواهم ببینم، دکتر گفت به این علت نیست که می خواهی ببینی، تنها فرقش این است که دیگر کورتر از همه نخواهی بود، خب، حالا بیایید برویم، اینجا دیگر چیز دیدنی نیست.|
سر راه خانه ی دختری که عینک دودی داشت از میدان بزرگی گذشتند که گروه هایی از آدمهای کور به سخنرانیهای آدمهای کور دیگری گوش می دادند، در نظر اول هیچ یک از این گروه ها کور به نظر نمی آمدند، سخنران ها سرشان را با هیجان به سوی شنوندگانشان می گرداندند و شنوندگان با دقت سرشان را به سوی سخنرانان می گرداندند. سخنران ها از آخرالزمان خبر می دادند، از رستگاری از طریق توبه می گفتند و از مکاشفات روز هفتم، از ظهور فرشته، از تصادمات کیهانی، از مرگ خورشید، از روح قومی، از شیرہی مهر گیاه، از روغن ببر، از خواص برج و طالع، از نظم و ترتیب باد، از رایحهی ماه، از حقانیت تاریکی، از نیروی جن گیری، از پاشنه آشیل، از تصلیب گل سرخ، از پاکی لنف، از خون گربهی سیاه، از خواب سایه، از پیدایش اقیانوس ها، از منطق آدمخواری، از اختگی بدون درد، از خالکوبی های ایزدی، از کوری خودخواسته، از افکار محدب یا مقعر، افقی یا عمودی یا مایل، متمرکز یا پراکنده، یا گذرا، از خراش تارهای صوتی، از مرگ واژه ها، زن دکتر گفت اینجا هیچ کس از سازمان صحبت نمی کند، دکتر جواب داد شاید در یک میدان دیگر از سازمان صحبت کنند. به راهشان ادامه دادند، کمی که پیش رفتند زن دکتر گفت توی خیابان بیشتر از همیشه جنازه افتاده، دکتر یادآور شد تو قبلا هم می گفتی که مقاومتمان دارد تمام می شود، زمان دارد تمام می شود، آب دارد تمام می شود، مرض و بیماری بیشتر می شود، غذا مسموم است، دختری که عینک دودی داشت گفت از کجا معلوم پدر و مادرم بین این اجساد نباشند، آن وقت من از کنارشان می گذرم و نمی بینمشان، زن دکتر گفت گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است.
محلهی دختری که عینک دودی داشت خلوت تر از همیشه به نظر می رسید. جلوی در ساختمان جسد زنی افتاده بود. مرده است، جانواران ولگرد نصفش را خورده اند، چه خوب شد که امروز سگ اشکی نخواست با ما بیاید، مجبور میشدیم نگذاریم با این جسد کلنجار برود. زن دکتر گفت این جسد همسایهی طبقه ی اول است، شوهرش پرسید کی، کجا، دختری که عینک دودی داشت گفت همین جا، طبقه ی اول، می توانید بویش را حس کنید، زن بیچاره، چرا مجبور شده بود توی کوچه بیاید، هیچ وقت از خانه بیرون نمی آمد، دکتر گفت شاید احساس کرده بود که مرگش نزدیک است، شاید ترسیده تنها توی آپارتمان بماند و بپوسد. خب حالا ما نمی توانیم وارد ساختمان شویم، کلید ندارم، دکتر گفت شاید پدر و مادرتان به خانه برگشته اند و منتظرتان باشند، من که باور نمی کنم، زن دکتر گفت حق داری باور نکنی، کلیدها این جاست. در کف دست
سر راه خانه ی دختری که عینک دودی داشت از میدان بزرگی گذشتند که گروه هایی از آدمهای کور به سخنرانیهای آدمهای کور دیگری گوش می دادند، در نظر اول هیچ یک از این گروه ها کور به نظر نمی آمدند، سخنران ها سرشان را با هیجان به سوی شنوندگانشان می گرداندند و شنوندگان با دقت سرشان را به سوی سخنرانان می گرداندند. سخنران ها از آخرالزمان خبر می دادند، از رستگاری از طریق توبه می گفتند و از مکاشفات روز هفتم، از ظهور فرشته، از تصادمات کیهانی، از مرگ خورشید، از روح قومی، از شیرہی مهر گیاه، از روغن ببر، از خواص برج و طالع، از نظم و ترتیب باد، از رایحهی ماه، از حقانیت تاریکی، از نیروی جن گیری، از پاشنه آشیل، از تصلیب گل سرخ، از پاکی لنف، از خون گربهی سیاه، از خواب سایه، از پیدایش اقیانوس ها، از منطق آدمخواری، از اختگی بدون درد، از خالکوبی های ایزدی، از کوری خودخواسته، از افکار محدب یا مقعر، افقی یا عمودی یا مایل، متمرکز یا پراکنده، یا گذرا، از خراش تارهای صوتی، از مرگ واژه ها، زن دکتر گفت اینجا هیچ کس از سازمان صحبت نمی کند، دکتر جواب داد شاید در یک میدان دیگر از سازمان صحبت کنند. به راهشان ادامه دادند، کمی که پیش رفتند زن دکتر گفت توی خیابان بیشتر از همیشه جنازه افتاده، دکتر یادآور شد تو قبلا هم می گفتی که مقاومتمان دارد تمام می شود، زمان دارد تمام می شود، آب دارد تمام می شود، مرض و بیماری بیشتر می شود، غذا مسموم است، دختری که عینک دودی داشت گفت از کجا معلوم پدر و مادرم بین این اجساد نباشند، آن وقت من از کنارشان می گذرم و نمی بینمشان، زن دکتر گفت گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است.
محلهی دختری که عینک دودی داشت خلوت تر از همیشه به نظر می رسید. جلوی در ساختمان جسد زنی افتاده بود. مرده است، جانواران ولگرد نصفش را خورده اند، چه خوب شد که امروز سگ اشکی نخواست با ما بیاید، مجبور میشدیم نگذاریم با این جسد کلنجار برود. زن دکتر گفت این جسد همسایهی طبقه ی اول است، شوهرش پرسید کی، کجا، دختری که عینک دودی داشت گفت همین جا، طبقه ی اول، می توانید بویش را حس کنید، زن بیچاره، چرا مجبور شده بود توی کوچه بیاید، هیچ وقت از خانه بیرون نمی آمد، دکتر گفت شاید احساس کرده بود که مرگش نزدیک است، شاید ترسیده تنها توی آپارتمان بماند و بپوسد. خب حالا ما نمی توانیم وارد ساختمان شویم، کلید ندارم، دکتر گفت شاید پدر و مادرتان به خانه برگشته اند و منتظرتان باشند، من که باور نمی کنم، زن دکتر گفت حق داری باور نکنی، کلیدها این جاست. در کف دست