نام کتاب: کوری
باز کردن در زوری لازم نداشت، مثل همیشه باز شد، کلیدش به دسته کلید دکتر بود که وقتی آنها را به قرنطینه بردند در خانه مانده بود، زن دکتر گفت این اتاق انتظار است، دختری که عینک دودی داشت گفت اتاقی که من تویش بودم، رؤیا هنوز هم ادامه دارد، اما نمی دانم چه خوابی است، آیا همان رؤیایی است که آن روز وقتی خواب دیدم دارم کور می شوم دیدم، یا خواب کوری همیشگی است که وقتی برای معالجهی ورم چشمم به مطب آمدم می دیدم، زن دکتر گفت قرنطینه رؤیا نبود، البته که نبود، تجاوز به ما هم رؤیا نبود، چاقو زدن من به آن مرد هم رؤیا نبود، دکتر گفت مرا به اتاق معاینه ببرد، خودم می توانم بروم ولی تو مرا ببر. در اتاق باز بود. زن دکتر گفت اتاق زیر و رو شده، کاغذها در زمین ولو است، کشوهای فایل کابینتت را در آورده اند، حتما کار افراد وزارت خانه است، نمی خواسته اند برای جست وجو وقت تلف کنند، لابد، دستگاه ها و لوازم چه طور، در نظر اول که صحیح و سالماند، دکتر گفت اقلا این بد نیست، با دستهای پیش برده جلو رفت، دستی به جعبهی عدسیها کشید، به دستگاه معاینه، به میز کارش، بعد خطاب به دختری که عینک دودی داشت گفت میفهمم وقتی می گویی در رؤیا زندگی می کنی منظورت چیست، پشت میز کارش نشست، دست ها را روی سطح غبارگرفتهی میز گذاشت، بعد انگار با کسی که روبه رویش نشسته صحبت کند، با لبخندی محزون و ریشخند آمیز گفت نه دکتر جان، خیلی متأسفام، اما بیماری شما علاج شناخته شده ای ندارد، بگذارید یک نصیحتی به شما بکنم، این ضرب المثل قدیمی همیشه یادتان باشد، قدما راست میگفتند که صبر برای چشم خوب است. زن گفت درد ما را تازه نکن، مرا ببخشید، هردوتان، در این جایی که هستیم یک روزگاری معجزه ها صورت می گرفت، حالا از اعجازهایی که می کردم هیچ سند و مدرکی نمانده، همه اش را برده اند، زن گفت تنها معجزه ای که الان از ما ساخته است این است که زنده بمانیم، این زندگی نیمبند را که انگار کور است و نمی داند کجا می رود، از امروز به فردا برسانیم، شاید همین طوری است که گفتم، شاید واقعا نمیداند کجا می رود، به ما عقل داده و خودش را به دست ما سپرده، ما آن را به این صورت درآورده ایم، دختری که عینک دودی داشت گفت طوری حرف می زنید که انگار شما هم کورد، به نوعی من هم کورم، کوری شما مرا هم کور کرده، شاید اگر عده ی بیشتری در میان ما قادر به دیدن بودند من هم بهتر می توانستم ببینم، دکتر گفت شبیه شاهدی هستی که دنبال دادگاهی می گردد که شخص نامعلومی به آنجا احضارش کرده تا دربارهی چیز نامعلومی شهادت بدد، زن دکتر گفت اولین شهادت من این است که آخرالزمان است، تعفن همه جا را برداشته، مرض همه جا را گرفته، آب تمام شده، غذا مسموم است، دختری که عینک دودی داشت پرسید دومین شهادتتشان چیست، بیایید چشمهایمان را باز کنیم، دکتر گفت نمی توانیم، ما کوریم، چه قدر راست گفته اند که کورتر از همه کسی بود که نمی خواست ببیند،

صفحه 202 از 224