دو روز بعد دکتر گفت دلم می خواهد بدانم چه به سر مطب آمده، فعلا نه من ونه مطب هیچ کدام به دردی نمی خوریم، اما شاید یک روز مردم دوباره چشمشان خوب شود، لوازم مطب باید هنوز سر جایشان باشند، زنش گفت هر وقت خواستی می توانیم برویم، همین الآن، دختری که عینک دودی داشت گفت اگر اشکالی نداشته باشد، بد نیست از این فرصت استفاده کنیم و از جلوی خانه ی من رد شویم، منظورم این نیست که فکر می کنم پدر و مادرم برگشته باشند، فقط می خواهم وجدانم راحت باشد، زن دکتر گفت به خانه ی شما هم می توانیم برویم. کس دیگری نمی خواست در این عملیات اکتشافی شرکت کند، نه مردی که اول کور شد ونه همسرش، چون می دانستند چه خبر است، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت هم به دلایل دیگری می دانست چه خبر است، و پسرک لوچ هم که هنوز نمی توانست اسم خیابانشان را به یاد بیاورد. هوا شفاف شده بود، باران بند آمده بود و آفتاب، ولو بی رمق، روی پوست احساس می شد، دکتر گفت نمیدانم اگر گرما بیشتر شود چه طور زندگی کنیم، این همه آشغالی که همه جا را گرفته و دارد می گندد، این همه حیوان و حتی آدم مرده، حتما توی خانه ها هم عدهای مرده اند، باید در هر ساختمانی، در هر خیابانی، در هر ناحیهای سازمانی باشد، زنش گفت یک دولت، یک سازمان، بدن انسان هم یک دستگاه سازمان یافته است، و مرگ فقط نتیجهی اختلال در این سازمان است، خب یک جامعهی کور چگونه می تواند خود را طوری سازمان بدهد که زنده بماند، با سازمان دادن خودش، سازمان دادن خودش یعنی این که شروع کند به دیدن، شاید حق با تو باشد، اما این کوری برای ما فقط مرگ و بدبختی آورده، چشمهای من هم درست مثل مطب تو به دردنخور بود، دختری که عینک دودی داشت گفت از برکت چشمهای شماست که ما هنوز زنده مانده ایم، اگر من هم کور بودم باز زنده می ماندیم، دنیا پر از آدمهای کور است، من که فکر می کنم همه مان خواهیم مرد، فقط مسألهی زمانش مطرح است، دکتر گفت در مرگ همیشه مسألهی زمان مطرح بوده، اما مردن در اثر کوری، از این بدتر مرگی نمی شود، ما در اثر بیماری یا تصادف یا پیش آمد میمیریم، حالا از کوری هم می میریم، منظورم اسن است که از کوری و سرطان، از کوری و سل، از کوری و ایدز، از کوری و حمله ی قلبی، ممکن است بیماری در آدمها متفاوت باشد، اما چیزی که الآن واقعا دست به کشتار ما زده کوری است، زن دکتر گفت ما روبین تن نیستیم، نمی توانیم از مرگ در امان باشیم، اما لااقل نباید کور بمیریم، دکتر گفت اگر این کوری ملموس و واقعی است چه طور کور نمیریم، زن دکتر گفت نمی دانم، دختری که عینک دودی داشت گفت من هم نمی دانم.