نام کتاب: کوری
می شد. دو خودکار نو کنار چراغ بود. نویسنده گفت این جا اتاق کار من است. زن دکتر پرسید اجازه هست، و بی آن که منتظر جواب شود کاغذهای نوشته را برداشت، باید حدود بیست صفحه باشد، خط ریز نویسنده، سطوری که بالا و پایین رفته بودند، کلماتی که بر سفیدی کاغذ نقش بسته و در زمان کوری ثبت شده بودند، همه را از نظر گذراند، نویسنده گفته بود من فقط گذرم به اینجا افتاده، و اینها نشانه هایی بود که حین گذر از خود باقی گذاشته بود. زن دکتر دستش را بر شانه ی او گذاشت و او هر دو دست خود را پیش آورد و دست زن دکتر را گرفت و بلند کرد و به لبهای شبرد، نگذارید گیج شوید، و اینها کلماتی نامنتظر و معماگونه بود که برای آن موقعیت مناسب به نظر نمی رسید.
وقتی با غذای سه روزه به خانه برگشتند، زن دکتر در میان تک مضراب های هیجان زدهی مردی که اول کور شد و همسرش، ماوقع را تعریف کرد. و آن شب، همان طور که حق بود، برای همه شان چند صفحه از کتابی را که از دفتر کار آورده بود خواند. پسرک لوچ علاقه ای به داستان نشان نداد و پس از اندکی خوابش برد، سرش در دامان دختری که عینک دودی داشت بود و پاهایش روی رانهای پیرمردی که چشمبند سیاه داشت.

صفحه 200 از 224