که فرصت داشتید الفبای بریل را یاد بگیرید، من بریل بلد نیستم، مردی که اول کور شد پرسید پس چه طور می نویسید، الآن نشانتان می دهم. از جایش بلند شد، از اتاق بیرون رفت و دقیقهای بعد برگشت، یک ورق کاغذ و یک خودکار در دست داشت، این آخرین صفحه ای است که نوشته ام، همسر مردی که اول کور شد گفت ما که نمی توانیم آن را ببینیم، نویسنده گفت من هم نمی توانم، زن دکتر پرسید پس چه طور می نویسید، و به ورقهی کاغذ نگاه می کرد و در نور ضعیف اتاق می توانست خطوط فشرده و تنگاتنگی را تشخیص دهد که گهگاه توی هم می دویدند، نویسنده لبخندزنان جواب داد با تماس انگشت، کار آسانی است، کاغذ را روی یک سطح نرم، مثلا چند ورق کاغذ دیگر قرار می دهید، حالا فقط میمند مسألهی نوشتن، مردی که اول کور شد پرسید ولی شما که نمی توانید ببینید، خودکار برای نویسنده های کور وسیله ی بسیار مناسبی است، نمی گذارد نوشته شان را بخوانند، اما بهشان می گوید که در کجا نوشته اند، و فقط باید با انگشت رد آخرین سطر نوشته شده را پیدا کرد، آن وقت تا لبه ی کاغذ می توانید بنویسید، محاسبه ی فاصلهی سطر بعدی هم خیلی آسان است، زن دکتر که به آرامی ورقهی کاغذ را از دست او در می آورد گفت بعضی از خطها روی هم افتاده، از کجا فهمیدید، من می توانم ببینم، نویسنده با هیجان پرسید شما می توانید ببینید، آیا چشمتان خوب شده، چه طور، کی، خیال می کنم من تنها کسی باشم که هرگز بینایی ام را از دست ندادم، چه طور، چه طور می شود توجیهش کرد، من که توجیهی ندارم، و شاید هم توجیهی وجود نداشته باشد، یعنی شما هر چه را که اتفاق افتاده دیده اید، من هر چه را که خودم دیدم دیده ام، چاره ی دیگری نداشتم، در قرنطینه چند نفر بودند، تقریبا سیصد نفر، از کی، از اول، همانطور که گفتم ما سه روز پیش بیرون آمدیم، مردی که اول کور شد گفت من فکر می کنم اولین کسی بودم که کور شد، حتما خیلی وحشتناک بود، زن دکتر گفت باز هم این کلمه، مرا ببخشید، یک دفعه هر چه که از وقتی ما من و خانواده ام، کور شدیم نوشته ام به نظرم مسخرہ آمد، درباره ی چه نوشته اید، درباره ی رنجی که کشیدیم، درباره ی زندگیمان، هر کسی باید از هر چه که می داند بگوید و درباره ی هر چه که نمی داند سؤال کند، برای همین است که من سؤال می کنم، من هم جواب می دهم، نمی دانم کی، یک روزی. زن دکتر با کاغذ دست نویسنده را لمس کرد. ممکن است لطفآ محلی را که کار می کنید و هر چه را که می نویسید به من نشان بدهید، البته، با من بیایید، همسر مردی که اول کور شد پرسید آیا ما هم می توانیم بیاییم، نویسنده گفت خانه ی خودتان است، من فقط گذرم به این جا افتاده، در اتاق خواب میز کوچکی بایک چراغ خاموش قرار داشت. نور ضعیفی که از پنجره می آمد این امکان را به بیننده می داد که در سمت چپ چند ورق کاغذ سفید ببیند، بقیهی کاغذها در سمت راست میز همه نوشته شده بود، در وسط میز یک ورقهی نیم نوشته دیده