آپارتمان زندگی می کنید، بله، در واقع در آپارتمان او، آیا از اینجا خیلی دور است، راستش نه زیاد، پس اگر به من اجازه بدهید، می خواهم پیشنهادی بکنم، بفرمایید، می خواهم پیشنهاد کنم که به همین منوالی که هستیم بمانیم، فعلا ما هر دو سرپناهی داریم، من کماکان خانه ام را زیر نظر میگیرم، اگر روزی متوجه شدم خالی شده، فورا به آنجا اسباب میکشم، شما هم همین کار را بکنید، در فواصل زمانی منظم به اینجا بیایید و وقتی فهمیدید خالی است، به اینجا نقل مکان کنید، این پیشنهاد آن قدرها نظرم را نگرفت، من هم انتظار نداشتم آن را بپسندید اما تردید دارم تنها چارہی باقی مانده را هم بپسندید، که چه باشد، برای شما تنها چاره این است که آپارتمان خودتان را پس بگیرید، اما در این صورت، بله در این صورت ما مجبور می شویم سرپناه دیگری پیدا کنیم، همسر مردی که اول کور شد مداخله کرد که نه، اصلا فکرش را هم نکنید، بهتر است همه چیز را به همین وضع بگذاریم، و ببینیم چه پیش می آید، نویسنده گفت الآن به فکرم رسید که راه حل دیگری هم هست، مردی که اول کور شد پرسید چه راه حلی، ما اینجا مهمان شما خواهیم بود، آپارتمان برای همه مان جای کافی دارد، همسر مردی که اول کور شد گفت نه، ما به همین منوالی که هست، پیش دوستمان می مانیم، و خطاب به زن دکتر کرد و افزود فکر نمی کنم به پرسیدن از شما نیازی باشد، نویسنده گفت من هم فکر نمی کنم به جواب من نیازی باشد، من به همه ی شما مدیونم، در تمام این مدت منتظر بودم یک نفر بیاید و آپارتمان را مطالبه کند، زن دکتر گفت وقتی آدم کور است خیلی طبیعی است که به هر چه دارد قناعت کند، وقتی که این بیماری شروع شد شما چه کردید، ما همین سه روز پیش از بازداشت درآمدیم، آه، پس شما در قرنطینه بودید، بله، آیا سخت گذشت، از آن بدتر نمیشد، چه وحشتناک، شما نویسنده اید، همانطور که الآن گفتید وظیفه دارید کلمات را بشناسید، بنابراین می دانید که ردیف کردن صفات به درد ما نمی خورد، مثلا اگر کسی دیگری را بکشد، بهتر است این واقعیت را صریح و آشکار اعلام کنیم و باور داشته باشیم که وحشت این عمل خودش آن قدر تکان دهنده هست که نیازی نیست بگوییم وحشتناک بود، آیا منظورتان این است که ما بیشتر از حد لازم لغت در اختیار داریم، منظورم این است که احساسات اندکی داریم، و یا این که احساسات داریم ولی دیگر لغاتی را که این احساسات بیان می کنند به کار نمی بریم، و بنابراین آنها را از دست می دهیم، دلم می خواهم به من بگویید در قرنطینه چه طور زندگی می کردیدریا، چرا، من نویسنده ام، شما باید آن جامی بودید، نویسنده هم مثل هر کس دیگری است، نمی تواند همه چیز را بداند، همه چیز را هم نمی تواند تجربه کند، باید بپرسد و تجسم کند، شاید یک روز برایتان بگوی آنجا چه گونه بود، آن وقت می توانید یک کتاب بنویسید، بله، دارم مینویسم، چه طور، شما که کور هستید، کورها هم می توانند بنویسند، منظورتان این است