نام کتاب: کوری
آپارتمان باشد نمی تواند بدود و در را باز کند. مردی که در را باز کرد پرسید کیست، چه می خواهید، حالت چهره اش جدی بود، مؤدب بود، حتما می شود با او دو کلمه حرف زد. مردی که اول کور شد گفت من در این آپارتمان زندگی می کردم، دیگری در جواب گفت آه، کسی هم همراهتان هست، همسرم، و یکی از دوستانمان، از کجا بدانیم که این آپارتمان مال شما بوده، همسر مردی که اول کور شد گفت خیلی آسان است، من هرچه توی آپارتمان هست یکی یکی برایتان می شمارم. مرد چند لحظه مکث کرد، بعد گفت بفرمایید تو. زن دکتر آخر از همه وارد شد، در اینجا کسی راهنما لازم نداشت. مرد کور گفت من تنها هستم، خانواده ام رفته اند دنبال غذا، شاید باید میگفتم زنها، اما فکر نمی کنم مناسب باشد، مکثی کرد و گفت اما شاید فکر کنید باید می دانستم، زن دکتر پرسید منظورتان چیست، زنهایی که گفتم همسر و دو دخترم هستند، و من باید بدانم که استفاده از واژه ی زن ها در چه جایی مناسب است، من نویسنده ام، نویسنده ها باید این چیزها را بدانند. مردی که اول کور شد به وجد آمد، فکرش را بکن، یک نویسنده در آپارتمان من زندگی می کند، بعد، شکی به دلش افتاد، آیا پرسیدن نام او بی ادبی نبود، شاید اسمش را شنیده باشد، حتی ممکن بود اثری از او را خوانده باشد، هنوز بین کنجکاوی و ملاحظه در تردید بود که همسرش این سؤال را صریحا مطرح کرد، اسم شما چیست، آدمهای کور به اسم احتیاج ندارند، من در صدایم خلاصه می شوم، هیچ چیز دیگری مهم نیست، زن دکتر گفت اما شما چند کتاب نوشته اید و اسمتان روی این کتاب ها است، حالا که کسی نمی تواند آنها را بخواند، انگار که اصلا وجود نداشته اند. مردی که اول کور شد احساس کرد صحبتشان به کلی از موضوعی که برای او بی اندازه جالب بود دور شده است، پرسید خب چه طور شد که به آپارتمان من آمدید، مثل خیلی ها که در خانهی خودشان زندگی نمی کنند، خانهی مرا کسانی اشغال کردند که حرف حساب به خرجشان نمی رفت، حتی می شود گفت که ما را با اردنگی از پله ها پایین انداختند، خانه تان خیلی از اینجا دور است
، نه، زن دکتر پرسید هیچ سعی نکردید آن را پس بگیرید، این روزها خانه به خانه شدن برای مردم کاملا عادی است، من تا حالا دو بار سعی کردم، خب آیا آنها هنوز هستند، بله، مردی که اول کور شد می خواست بداند که خب، حالا که فهمیدید اینجا آپارتمان ماست می خواهید چه کار کنید، آیا شما هم می خواهید مثل آنها ما را بیرون بیاندازید، نه، نه سنم اجازه ی این کار را می دهم و نه زورش را دارم، اگر هم داشتم فکر نمی کنم می توانستم شتاب زده این کار را بکنم، نویسنده در زندگی صبر و شکیبایی لازم را برای نوشتن پیدا می کند. اما شما آپارتمان را برای ما خالی می کنید، بله، اگر نتوانیم راه حل دیگری پیدا کنیم، نمی دانم چه راه حل دیگری ممکن است پیدا شود. زن دکتر حدس زده بود که جواب نویسنده چه خواهد بود، به گمانم شما و همسرتان، مثل دوستی که همراهتان است در یک

صفحه 197 از 224