و من درمانده و مستأصل فریاد میزدم من کور هستم، تا این که آن مردک سر رسید و مرا به خانه برد، همسر مردی که اول کور شد گفت مردک بیچاره، دیگر هیچوقت ماشین نمی دزدد، زن دکتر گفت ما آنقدر از مرگ می ترسیم که همیشه سعی می کنیم از تقصیرات اموات بگذریم، انگار پیشاپیش می خواهیم وقتی نوبت خودمان شد از تقصیرات ما هم بگذرند، همسر مردی که اول کور شد گفت هنوز هم همه ی اینها مثل خواب و خیال است، انگار خواب می بینم که کور شده ام، شوهرش گفت من هم وقتی که توی خانه منتظرت بودم همین فکر را می کردم. میدانی را که مارا در آن اتفاق افتاد پشت سر گذاشته بودند و حالا از خیابان های سربالای باریک و تودرتویی می گذشتند، زن دکتر این خیابانها را نمی شناسد اما مردی که اول کور شد گم نمی شود، راه را بلد است، زن دکتر اسم خیابان ها را می خواند و او می گوید حالا بپیچیم دست چپ، حالا بپیچیم دست راست، و سرانجام می گوید همین خیابان است، ساختمان دست چپ است، تقریبا وسطهای خیابان، زن دکتر پرسید پلاک چند، مرد یادش نمی آید، می گوید خب پس، نه این که یادم نیاید، از مغزم فرار کرده، این بدیمن بود، حتی اگر ندانیم کجا زندگی می کنیم، اگر خواب و خیال جای حافظه مان را بگیرد، سر و کارمان به کجا می کشد، بسیار خوب، این دفعه مهم نیست، چه خوب شد که همسر مردی که اول کور شد به فکر افتاد به این گشت و گذار بیاید، حالا اوست که شماره ی ساختمان را می گوید، با این کار نیازی ندارد به مردی که اول کور شد متوسل شود، مرد به خود می بالید که در را از معجزهی حس لامسه می شناسد، انگار که عصای سحرآمیز در دست داشت، یک اشاره، چوب، با سه چهار اشارهی دیگر کل طرح در را مشخص می کند، مطمئن ام که همین در است. وارد شدند، اول زن دکتر، پرسید طبقهی چندم است، مردی که اول کور شد جواب داد طبقه ی سوم، حافظه اش آنقدرها هم که به نظر می رسید بد نبود، زندگی همین است، بعضی چیزها را فراموش می کنیم، بعضی چیزها یادکان است، مثلا یادمان است که وقتی تازه کور شده بود و از این در داخل شد، مردی که هنوز ماشین را ندزدیده بود پرسید طبقهی چندم هستید، او جواب داد طبقهی سوم، منتها این بار آنها با آسانسور بالا نمی روند، از پلکان تاریک بالا می روند که هم تیره است و هم سفید درخشان، حالاست که آدمهایی که کور نیستند قدر چراغ برق یا آفتاب یا نور شمع را می دانند، حالا زن دکتر به این تاریک روشن عادت کرده است، در نیمه راه به دو زن کور برمی خورند که از طبقات بالا پایین می آیند، شاید از طبقه سوم، کسی چیزی نپرسید، درست است، در واقع، همسایه ها همسایه های قبلی نیستند.
در بسته بود. زن دکتر پرسید حالا چه کار کنیم، مردی که اول کور شد گفت بگذاریدش به عهده ی من. یک بار، دو بار، سه بار در زدند. همین که یک نفرشان گفت کسی خانه نیست، در باز شد، این تأخیر عجیب نبود، آدم کوری که در ته
در بسته بود. زن دکتر پرسید حالا چه کار کنیم، مردی که اول کور شد گفت بگذاریدش به عهده ی من. یک بار، دو بار، سه بار در زدند. همین که یک نفرشان گفت کسی خانه نیست، در باز شد، این تأخیر عجیب نبود، آدم کوری که در ته