سابقا وقتی که عده شان هنوز کم بود، عصای سفید به دست می گرفتند، صدای نقدهای مداوم عصابر زمین و دیوار در حکم رمزی بود که امکان تشخیص و شناسایی مسیرشان را فراهم می کرد، اما امروز که همه کورند، عصای سفید در میان هیاهوی عمومی، کوچکترین خاصیتی ندارد، بگذریم از این واقعیت که آدم کوری که در سفیدی خودش غرق است، ممکن است دچار تردید شود که آیا اصلا چیزی هم در دست خود دارد یا نه. سگها، همانطور که همه می دانند، علاوه بر آن چه غریزه می نامیم امکانات دیگری هم برای جهت یابی دارند، مسلم است که به خاطر نزدیک بینی شان آن قدرها به بینایی خود تکیه نمی کنند، اما چون بینی شان جلوتر از چشمها واقع شده، همیشه خود را به هر جایی که بخواهند می رسانند، و در این مورد، سگ اشکی همیشه برای این که مطمئن شود، پایش را به طرف چهار جهت باد گرفت، اگر روزی گم شود نسیم وظیفهی هدایت او را به خانه به عهده می گیرد. به راهشان ادامه دادند، زن دکتر برای تأمین کسری های گنجهی خوراکشان از سر تا ته خیابانها را در جست وجوی اغذیه فروشیوها و خواربارفروشیها از نظر می گذراند. تاراج هنوز تمام نشده بود چون در انبار خواربارفروشی های قدیمی هنوز نخود و لوبیا پیدا می شد، این حبوبات خشک که پختنشان مستلزم وقت زیاد و داشتن آب و سوخت است، این روزها چندان طرفداری ندارد. زن دکتر اشتیاق خاصی به ضرب المثلهای موعظه گونه نداشت، اما لابد چیزی از این مثل قدیمی در یادش مانده بود، چون دو تا از کیسه هایی را که با خود آورده بودند با نخود و لوبیا پر کرد، یکی از مادربزرگ هایش به او گفته بود هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید، آبی که نخود و لوبیا را در آن خیس می کنی به درد پختنشان هم می خورد، آنچه پس از پختشان باقی می ماند آب خالی نیست، سوپ است. فقط در طبیعت نیست که گهگاه همه چیز از بین نمی رود و چیزی هم به دست می آید.
مگر نه این که می خواستند به خیابانی که مردی که اول کور شد و همسرش در آن زندگی می کردند بروند، پس چرا وقتی که هنوز خیلی مانده بود تا به مقصد برسند، بار خود را با کیسه های نخود و لوبیا و هر چه دم دستشان می رسید سنگین می کردند، این سؤال فقط به ذهن کسی خطور می کند که در زندگی اش هرگز طعم کمبود و مضیقه را نچشیده باشد. همان مادربزرگ گفته بود حتی اگر سنگ هم دیدی ببر خانه، ولی یادش رفته بود اضافه کند که ولو اگر مجبور شدی دور دنیا را بگردی، و این همان کار کارستانی بود که در پیش گرفته بودند، از دورترین مسیر به خانه می رفتند. مردی که اول کور شد پرسید ما کجاییم، زن دکتر را که چشمش به همین درد می خورد، مخاطب قرار داد و گفت همین جا بود که من کور شدیم، همین جا که چراغ راهنمایی دارد، درست همین جا. نبش همین خیابان، دقیقا همین نقطه بود. نمی خواهم یادش بیافتم، توی ماشین حبس شده بودم و نمی توانستم ببینم، مردم بیرون ماشین داد و فریاد می کردند،
مگر نه این که می خواستند به خیابانی که مردی که اول کور شد و همسرش در آن زندگی می کردند بروند، پس چرا وقتی که هنوز خیلی مانده بود تا به مقصد برسند، بار خود را با کیسه های نخود و لوبیا و هر چه دم دستشان می رسید سنگین می کردند، این سؤال فقط به ذهن کسی خطور می کند که در زندگی اش هرگز طعم کمبود و مضیقه را نچشیده باشد. همان مادربزرگ گفته بود حتی اگر سنگ هم دیدی ببر خانه، ولی یادش رفته بود اضافه کند که ولو اگر مجبور شدی دور دنیا را بگردی، و این همان کار کارستانی بود که در پیش گرفته بودند، از دورترین مسیر به خانه می رفتند. مردی که اول کور شد پرسید ما کجاییم، زن دکتر را که چشمش به همین درد می خورد، مخاطب قرار داد و گفت همین جا بود که من کور شدیم، همین جا که چراغ راهنمایی دارد، درست همین جا. نبش همین خیابان، دقیقا همین نقطه بود. نمی خواهم یادش بیافتم، توی ماشین حبس شده بودم و نمی توانستم ببینم، مردم بیرون ماشین داد و فریاد می کردند،