نام کتاب: کوری
برمی گشت، در این صورت نفری دو بیسکویت و یک قاشق مربا، توت فرنگی یا هلو، کدام را می خواهید، سه نصفه گردو، یک لیوان آب، که تا زمانی که بود نوشابهی لوکسی محسوب می شد. همسر مردی که اول کور شد گفت او هم می خواهد به دنبال غذا برود، سه نفری بهتر است، حتی اگر کور باشیم، دو نفرشان می توانستند غذا را حمل کنند و تازه، اگر می شد، با توجه به این که آنقدرها هم از خانهی او دور نبودند، بدش نمی آمد برود و سری به خانه اش بزند و ببیند در چه حال است، آیا کسی تویش نشسته، آیا از آشناهاست، مثلا از همسایه ها که اقوامشان به خیال فرار از کوری همه گیر به روستایشان حمله کرده، به نزد آنها پناه آورده باشند، در شهر همیشه امکانات بیشتر است. این بود که سه نفری رفتند، لباس های خشکی را که توانستند در خانه پیدا کنند پوشیده بودند، بقیهی آنهایی که خود را شسته بودند، می بایست منتظر بهتر شدن هوا بمانند. آسمان کماکان ابری بود اما بیم باران نمی رفت. آب، به خصوص در خیابانهای پرشیب، زباله را شسته و برده و در گوشه و کنار کپه کرده و در سنگفرش خیابانها پهنه های تمیزی به جا گذاشته بود. زن دکتر گفت ای کاش باران بند نمی آمد، در این شرایط آفتاب برای ما از هر چیزی بدتر است، همین حالا هم به اندازه ی کافی کثافت و بوی گند هست، همسر مردی که اول کور شد گفت چون ما حالا خودمان را شسته ایم، این چیزها بیشتر توی ذوقمان می زند، و همسرش هم حرف او را تأیید کرد، گو این که فکر می کرد آب سرد حمام باعث شده سرما بخورد. خیابان ها پر از جماعات کور بود، از تغییری که در هوا ایجاد شده بود استفاده کرده بودند تا هم دنبال غذا بگردند و هم حاجتی را که علی رغم خورد و خوراک مختصرشان، هنوز باقی بود قضا کنند. سگهاهم همه جا را بو می کشیدند، با زباله ها کلنجار می رفتند، یک سگ غیرعادی موش آب کشیده ای را به دهان گرفته بود، واقعهی نادری که فقط با کثرت فوق العادهی بارش های سیل آسای اخیر قابل توجیه بود، سیل موش را در جای بدی گیر انداخته بود، و مهارت او در شناگری برایش سودی نداشت. سگ اشکی با یاران سابقش در گله و شکار نمی جوشید، او انتخاب خودش را کرده است، اما منتظر نمی ماند کسی به او غذا بدهد، همین حالا خدا میداند مشغول جویدن چیست، این تلهای عظیم زباله گنجهایی در دل خود نهفته اند که در تصور نمی گنجد، فقط باید آنها را کاوید، با چنگ و دندان خراشید و پیدا کرد. مردی که اول کور شد و همسرش هم مجبور خواهند شد هر گاه که لازم شود حافظهشان را بکاوند و بخراشند، حالا چهار کنج را به خاطر سپرده اند، نه چهار کنج خانه ای را که در آن زندگی می کنند و تعداد کنج هایش خیلی بیشتر است، بلکه چهار کنج خیابان شان را، چهار کنجی که برایشان در حکم نقاط اصلی است، کورها توجهی به شرق و غرب، یا شمال و جنوب ندارند، آنچه می خواهند این است که دست های جستوجوگرشان به آنها بگویند که در خیابان مورد نظرشان هستند،

صفحه 194 از 224