نام کتاب: کوری
سراپایش پاشید تا فرصت لرزیدن نداشته باشد، بعد به تدریج، با نظم و اسلوب خودش را صابون زد و محکم به همه جای بدنش مالید، از شانه ها شروع کرد، دستها، سینه، شکم، زیر شکم، لای پاها، با خود فکر کرد از حیوان هم بدتر شده ام، بعد از رانهای لاغر به پایین، تا چرکی که روی پاهایش کبره بسته بود. کف درست کرد تا شست وشو را طولانی تر کند، گفت باید سرم را بشویم، و دست ها را به پشت سر برد تا چشمبند را باز کند، تو هم حمام لازم داری، آن را باز کرد و توی آب انداخت، حالا گرمابه تنش دویده بود، سرش را خیس کرد. صابون زد، به صورت یک آدم کفی در آمده بود، یک پیکر سفید در دل پهنهای از کوری سفید که از چشم همه کس پنهان بود، اگر فکری که در سر داشت همین بود، خودش را گول می زد، در همان لحظه احساس کرد دستهایی به پشتش کشیده می شوند، کف را از روی بازوها و سینه اش جمع می کنند و به پشتش می مالند، آهسته، انگار که چون نمی توانند ببینند می کنند مجبور باشند حواسشان را کاملا جمع کنند. خواست بپرسد شما کی هستید، اما نتوانست چیزی بگوید، حالا داشت می لرزید، اما نه از سرما، دستها کماکان به آرامی بدنش را می شستند، زن نگفت من زن دکترم، نگفت من همسر مردی هستم که اول کور شد، نگفت من دختری هستم که عینک دودی دارد، دستها کارشان را تمام کردند و رفتند، در آن سکوت صدای آرام بسته شدن در شنیده شد، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تنها ماند، در وان زانو زده بود انگار که از درگاه خدا رحمت بطلبد، می لرزید، و باز می لرزید، از خود پرسید یعنی او که بود، منطقش میگفت فقط می توانسته زن دکتر باشد، تنها کسی که می تواند ببیند، تنها کسی که از ما محافظت می کرد، مواظبت می کرد، و شکممان را سیر نگه داشت، تعجبی ندارد که او این ملاحظه و توجه را به من نشان داده باشد، منطقش این را به او می گفت اما او به منطق اعتقادی نداشت. کماکان می لرزید، نمی دانست آیا از هیجان است یا سرما. چشمبند را در ته آب وان پیدا کرد، آن را خوب شست، چاند و خشک کرد و به چشم بست، با چشمبند کمتر احساس برهنگی می کرد. وقتی که با بدن خشک و خوش بو وارد اتاق نشیمن شد، زن دکتر گفت حالا ما مردی داریم که هم تمیز است و هم اصلاح کرده، و بعد با لحن کسی که یادش آمده باشد کار واجبی که باید انجام می گرفت انجام نگرفته گفت چه حیف که کسی نبود پشتتان را بشوید. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت جوابی نداد، فقط فکر کرد که حق داشته به منطق بی اعتقاد باشد.
مختصر غذایی را که مانده بود به پسرک لوچ دادند، بقیه می بایست منتظر غذای تازه بمانند. در گنجهی خوراکی چند شیشه مربا، مقداری خشکبار، شکر، بیسکویت مانده، نان خشک موجود بود اما از این ذخایر و پس مانده هایی که به آنها اضافه میشد فقط باید در موارد اضطراری استفاده می کردند، غذای روزانه باید تهیه می شد، مگر در مواقعی که گروه اکتشاف بد می آورد و دست خالی

صفحه 193 از 224