نام کتاب: کوری
برهنه بوده اند، و اگر همه ی اینها را می دانست برای آن نبود که ناگهان بینایی اش را بازیافته و مثل بقیهی پیرمردها زنها را، نه یکی بل که سه تا سه تا، از سوراخ کلید دید زده باشد، او کور بود، کور هم مانده بود، منتها تا در آشپزخانه رفته بود و حرف ها و خنده شان را از بالکن شنیده بود، صدای باران و کوبیده شدن قطرات آن را شنیده بود، بوی صابون را به درون سینه فرو کشیده بود، سپس به سراغ کاناپه برگشته بود تا با این فکر که هنوز هم زندگی وجود دارد، از خود بپرسد آیا برای او هم زندگی وجود دارد. زن دکتر گفت حالا که دیگر زنها خودشان را شسته اند، نوبت مردهاست، و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید هنوز باران می آید، بله، باران می آید و لگنهای توی بالکن هم پر از آب است، پس من ترجیح می دهم توی حمام خود را شویم، توی وان، و این کلمه را طوری ادا کرد که انگار دارد گواهی تولدش را ارائه می دهد، انگار دارد توضیح می دهد که من از نسلی هستم که به جای حمام دم از وان می زنند، و افزود البته اگر اشکالی نداشته باشد، نمی خواهم خانه را کثیف کنم، قول می دهم آب روی کف حمام نریزم، یا اقلا سعی ام را می کنم، خودم می توانم، من هم باید خاصیتی داشته باشم، عاجز که نیستم، پس بفرمایید. در بالکن، زن دکتریک لگن تقریبا پر از آب را به داخل کشید. به پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت این طرفش را بگیرید، و دست او هدایت کرد، حالا، با یک حرکت لگن را بلند کردند. چه خوب شد به کمکم آمدید، کار من تنها نبود، این ضرب المثل را شنیده اید، چه ضرب المثلی، نباشد خوار اگر پیران کنند کاری، این ضرب المثل اینجوری نیست، درست است، به چای پیران می گویند طفلان، به جای خوار می گویند عار، اما اگر بناست ضرب المثل معنایی داشته باشد و زبانزد بماند باید با زمان منطبق شود. شما فیلسوف اید، چه حرفها، من فقط یک پیرمردم، لگن را توی وان خالی کردند، بعد زن دکتر یک کشو باز کرد، یادش بود که هنوز یک قالب صابون نو دارد. صابون را کف دست پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گذاشت، حالا خوشبو می شوید، خوش بو تر از ما، همه اش را مصرف کنید، نترسید، غذا ممکن است اصلا پیدا نشود، ولی توی این سوپرمارکت ها حتما صابون هست، متشکرم، اما مواظب باشید سر نخورید، اگر بخواهید، شوهرم را صدا میزنم بیاید کمکتان. متشکرم، ترجیح می دهم خودم خودم را بشویم، هرطور میلتان است، و راستی، صبر کنید، دستتان را بدهید به من، اگر خواستید ریشتان را بتراشید این جا تیغ و فرچه هست، متشکرم. زن دکتر رفت. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پیژامایی را که موقع تقسیم لباس به او رسیده بود در آورد، بعد با دقت وارد حمام شد. آب هم سرد بود و هم کم، یک وجب هم نمی شد، این حوضچهی مفلوک کجا و شرشر از آسمان باریدن کجا، مثل بارانی که بر آن سه زن باریده بود. کف وان زانو زد، نفس عمیقی کشید، و ناگهان با هر دو دست آب را به سینه اش پاشید که چیزی نمانده بود نفسش را بند بیاورد. به سرعت آب به

صفحه 192 از 224