نام کتاب: کوری
است، توی پنجاه هستم، مثل مادر من، او چه طور، یعنی چه او چه طور، آیا او هم هنوز زیباست، یک وقتی زیباتر هم بود، همه مان همین طوریم، همه مان یک وقتی زیباتر بودیم، همسر مردی که اول کور شد گفت شما هیچ وقت به این زیبایی نبودید. کلمات این طورند، می فریبند، روی هم تلنبار می شوند، به نظر می آید نمی دانند به کجا بیانجامند، به خاطر دو یا سه یا چهار کلمه ای که بغتتا بر زبان می آیند، و به خودی خود ساده هستند، مثلا یک ضمیر شخصی، یک قید، یک فعل، یک صفت، ناگهان با شور و شوق می بینیم که بی هیچ مقاومتی از جانب ما، از طریق وجنات و نگاه ظاهر می شوند و آرامش احساسات ما را بر هم می زنند، و گاهی اعصاب که طاقتشان طاق می شود بیش از اندازه بردباری به خرج می دهند، با همه چیز بردباری به خرج می دهند، به طوری که می توانیم بگوییم انگار از پولادند. زن دکتر اعصاب پولادین دارد، ولی او هم به خاطر یک ضمیر شخصی، یک قید، یک فعل، یک صفت، مقولات دستوری محض، مقولات کاربردی مبهم، آنها هم می گریزند، زن کل جمله را در آغوش می کشند، سه زیباروی برهنه زیر باران. اینها لحظاتی است که نمی تواند ابدی باشد، بیش از یک ساعت است که این زنها اینجا هستند، حالاست که سردشان شود، دختری که عینک دودی داشت گفت سردم است. در مورد لباس ها دیگر بیش از این نمی توانیم کاری بکنیم، کفشها هم تر و تمیز شده اند، حالا وقت آن است که این زنها خودشان را بشویند، سرشان را خیس می کنند و پشت همدیگر را می شویند و طوری می خندند که فقط دختربچه ها وقتی که در باغ چشم بستک بازی می کنند، پیش از چشم بستن می خندند. صبح شد، اولین شعاعهای خورشید پیش از آن که دوباره پشت ابرها پنهان شود، بر گردهی دنیا تابید. همچنان باران می آید، اما آرامتر. زنان رختشوی به آشپزخانه برگشتند، خودشان را خشک کردند و با حوله هایی که زن دکتر از گنجهی حمام آورده بود تنشان را پاک کردند، از پوستشان بوی مواد پاک کننده بلند بود، صابون در یک چشم به هم زدن غیب شده بود، اما رسم زندگی این است، حالا که ماست نشد شیر، گو این که ظاهرا در این خانه همه چیز یافت می شود، یا شاید به این خاطر که بلدند از آن چه دارند بهترین استفاده را بکنند، دست آخر، لباس پوشیدند، بهشت را بیرون گذاشتند، لباس خواب زن دکتر خیس آب است، ولی او لباس گلداری را پوشید که سالها نپوشیده بود و او را از هر سه زیباتر جلوه داد.
وقتی که وارد اتاق نشیمن شدند، زن دکتر دید پیرمردی که چشم بند سیاه داشت روی همان کاناپه ای که خوابیده بود نشسته. سرش را میان دستهایش گرفته بود و انگشتها را در یک گله موی سفید که از پیشانی تا پشت گردنش هنوز می رویید فرو برده بود، و آرام بود، در درونش غوغا بود، انگار که می خواست مانع از فرار افکارش شود، یا برعکس، مانع از راه یافتنشان شود. صدای آمدن آنها را شنید، می دانست از کجا می آیند، و چه کار می کردند، می دانست که

صفحه 191 از 224