حاضر کند و کاو برای هر گونه توضیحی بی فایده است، هر حدس و گمانی جایز است. زن دکتر وقتی که آنها را دید گفت بیایید به من کمک کنید، همسر مردی که اول کور شد گفت چه طوری، آخر ما که نمی توانیم ببینیم. لباس هایتان را دربیاورید، هر چه لباس کمتر داشته باشیم بعدا خشک کردنش راحت تر است، همسر مردی که اول کور شد باز گفت اما ما که نمی توانیم ببینیم، دختری که عینک دودی داشت گفت مهم نیست، هر کاری که بتوانیم می کنیم، زن دکتر گفت و من هم بعدا تمامش می کنم، خودم هر چه را که کثیف باشد پاک می کنم، حالا دست به کار شویم، شروع کنیم، ما در دنیا تنها زنی هستیم که دو چشم و شش دست دارد. شاید در ساختمان مقابل، پشت پنجره های بسته، آدمهای کوری، از مرد و زن، در اثر صدای ضربات مداوم باران بیدار شوند و سرشان را به شیشه ی سرد پنجره بچسبانند و با دمیدن نفسشان به شیشه، تاریکی شب را بپوشانند و آخرین باری را به یاد آوردند که مثل حالا باریدن باران را از آسمان دیده بودند. آنها نمی توانند مجسم کنند که سه زن برهنه هم زیر باران هستند، مثل این که این سه زن دیوانه اند، حتما دیوانه اند، هیچ آدم عاقلی لخت مادرزاد جلوی چشم در و همسایه توی بالکن رخت نمی شوید، کور هستیم که هستیم، آدم این کارها را نمی کند، خدای من، ببین باران چه طور روی سرو تنشان می ریزد، شاید ما در حقشان بد قضاوت کرده ایم، یا شاید نمی توانیم ببینیم که این زیباترین و باشکوه ترین چیزی است که در تاریخ این شهر اتفاق افتاده، پهنهای از کف که از بالکن جاری است، ای کاش من هم جزئی از آن بودم، تا مدت ها جاری می شدم، پاک، تطهیر شده، برهنه. همسر مردی که اول کور شد، علی رغم سختی ها و نامرادیها هنوز سفت و سخت معتقد است که خدا کور نیست، و می گوید فقط خدا ما را می بیند، و زن دکتر جواب می دهد حتی او هم نمی بیند، آسمان پر از ابر است، فقط من می توانم شما را ببینم، دختری که عینک دودی داشت پرسید آیا من زشت ام، تو لاغر و کثیفی، اما هیچوقت زشت نخواهی بود، همسر مردی که اول کور شد پرسید من چه طور، شما هم مثل او لاغر و کثیف اید، به خوشگلی او نیستند ولی از من خوشگل ترید، دختری که عینک دودی داشت گفت شما زیبایید، از کجا میدانی، تو که هرگز مرا ندیده ای، دو دفعه خوابتان را دیده ام، کی، دفعهی دومش دیشب بود، توخواب خانه را می دیدی چون احساس آرامش و امنیت می کردی، بعد از آن همه بلایی که از سر گذراندیم این خیلی طبیعی است، در خوابت من به صورت خانه بودم، و برای آن که بتوانی مرا ببینی، یک صورت لازم داشتی، این بود که آن را ساختی، همسر مردی که اول کور شد گفت من هم شما را به همان زیبایی می بینم، و هرگز هم خوابتان را ندیده ام، که همه ی اینها فقط نشان می دهد کوری مایهی خوش شانسی زشتهاست، شما زشت نیستید، نه، راستش زشت نیستم، اما با سن و سالی که دارم، دختری که عینک دودی داشت پرسید چند سالتان