نام کتاب: کوری
که عینک دودی داشت فهمید پیرمردی که چشم بند سیاه داشت کیست، و پیرمرد که در دو قدمی او خوابید بود فکر کرد میداند دختر کیست، و صرفا فکر می کرد که می داند، برای آن که رؤیاها یکی باشند، دوجانبه بودنشان کافی نیست. با طلوع سپیده دم باران گرفت. باد با صدای هزارها ضربهی تازیانه بی رحمانه به پنجره ها می کوفت. زن دکتر بیدار شد، چشمهایش را گشود و زمزمه کرد صدای باران را گوش کن، بعد دوباره چشمها را بست، داخل اتاق هنوز شب بود، حالا می توانست بخوابد. به زمت توانست لحظه ای بخوابد، ناگهان از خواب پرید، باید کاری انجام می داد، اما هنوز نمی دانست چه کاری، باران به او می گفت بلند شو، باران با او چه کار داشت، آهسته، به طوری که شوهرش را بیدار نکند، از اتاق خواب بیرون رفت، از اتاق نشیمن گذشت، لحظه ای مکث کرد تا مطمئن شود که همه روی کاناپه ها خواباند، بعد راهرو را تا آشپزخانه طی کرد، در این قسمت ساختمان در اثر باد شدت باران از همه جا بیشتر بود. با آستین پیراهن خوابش بخار شیشهی در را پاک کرد و به بیرون نگریست. آسمان یکپارچه ابر بود و باران سیل آسا می بارید. لباس های کثیفی که کنده بود در بالکن کپه شده بود، کیسه ی پلاستیکی کفش ها هم در انتظار شستن بود. شستن آخرین حجاب خوب ناگهان دریده شده، کاری که باید می کرد همین بود. در را باز کرد، یک قدم برداشت، در یک چشم به هم زدن باران سر تا پایش را خیس کرد، چنان که گویی زیر آبشار ایستاده بود. با خود فکر کرد باید از این آب حداکثر استفاده را بکنم. به آشپزخانه برگشت و با کمترین سر و صدای ممکن دیگ و قابلمه و کاسه و هر چیزی را که می شد آب باران را در آن جمع کرد برداشت، باران در اثر باد لخته لخته از آسمان می بارید و مثل یک جاروی عظیم و پر سر و صدا به پشت بامهای شهر کشیده می شد. ظرف ها را بیرون برد و کنار نردهی بالکن چید، حالا آب کافی برای شستن لباس های کثیف و کفش های گندگرفته موجود است، زیر لب گفت إن شاء الله باران بند نیاید، و در همان حال در آشپرخانه دنبال صابون و مواد پاک کننده و برس و هر چیزی می گشت که می شد با آن کمی، لااقل کمی از این کثافت گرانبار روح را پاک کرد. گفت تن را، گوبی می خواست این فکر متافیزیکی را تصحیح کند و بعد افزود فرقی نمی کند. آن گاه، انگار که نتیجهی قطعی سازش مسالمت آمیز فکر و گفته اش باشد، به سرعت لباس خواب خیسش را از تن درآورد، همچنان که باران را گاه به صورت نوازش و گاه به صورت ضربهی تازیانه بر بدن احساس می کرد، همزمان، به شستن لباس ها و تنش مشغول شد. صدای آب نگذاشت که از همان اول متوجه شود تنها نیست. دختری که عینک دودی داشت و همسر مردی که اول کور شد بر آستانه در بالکن ایستاده بودند، نمی توانیم بگوییم چه گواهیای به دلشان افتاده بود یا چه چیزی بهشان الهام شده بود و یا کدام ندای درونی باعث شده بود بیدار شوند، همچنین نمی دانیم راهشان را چه گونه پیدا کرده بودند، در حال

صفحه 189 از 224