نام کتاب: کوری
چراغ را به تو هدیه می کنم. چه رنگی است، تا حالا چیزی که از برنج درست شده باشد دیدی، نمی دانم، یادم نیست، برنج چیست، برنج زرد است، آهان. پسرک لوچ لحظه ای به فکر فرو رفت، زن دکتر فکر کرد الآن سراغ مادرش را می گیرد، اما اشتباه می کرد، پسرک فقط گفت که آب می خواهد، گفت که تشنه است، باید تا فردا صبح صبر کنی، در خانه آب نداریم، درست در همین لحظه یادش آمد که آب دارند، پنج شش لیتر آب گران بها، کل محتوای سیفون توالت، مسلما از آبی که در طول قرنطینه می خوردند بدتر نبود. در تاریکی بی آن که بتواند چیزی ببیند کورمال کورمال به طرف حمام رفت، در سیفون را برداشت، نمی توانست ببیند آب توی سیفون هست یا نه، انگشتانش به او گفتند که هست، یک لیوان پیدا کرد، با دقت آن را توی سیفون برد و پر کرد، تمدن به مرحلهی لجن رجعت کرده بود. وقتی که به اتاق وارد شد همه سر جایشان نشسته بودند. چرا چهره هاشان را که به طرف او برگشت رشن می کرد، انگار که او گفته بود همین طور که می بینید من برگشتم، از فرصت استفاده کنید، یادتان باشد که این نور ابدی نیست. زن دکتر لیوان را به لبهای پسرک لوچ نزدیک کرد و گفت این هم آب، جرعه جرعه بنوش، کیف کن، یک لیوان آب نعمت بزرگی است، روی سخنش با پسرک نبود، با هیچ کس نبود، به همهی دنیا می گفت که یک لیوان آب چه نعمت بزرگی است. شوهرش پرسید از کجا آوردی، آب باران است، نه، آب سیفون است. شوهر دوباره پرسید وقتی از خانه می رفتیم یک بطری بزرگ آب نداشتیم، زن گفت البته که داشتیم، چرا یادش نبودم، یک بطری نیمه پر و یک بطری دست نخورده، چه شانی، به پسرک گفت نخور، دیگر نخور، الآن همه مان آب تازه می خوریم، بهترین لیوان هایمان را سر میز می آورم و همه مان آب تازه می خوریم. این بار چراغ را برداشت و به آشپزخانه رفت، بایک بطری برگشت، نور از ورای بطری می درخشید و باعث میشد محتوای گرانبهایش برق بزند. بطری را روی میز گذاشت و رفت لیوانها را بیاورد، بهترین لیوان هایشان را، از جنس کریستال اعلی، بعد آهسته آهسته، انگار که مناسکی را به جا می آورد، لیوان ها را پر کرد. بعد گفت حالا دیگر همه باهم بنوشیم دستهای لرزان کورمال کورمال لیوان ها را سراغ کردند و بالا بردند. زن دکتر دوباره گفت همه بنوشیم. در وسط میز چراغ حکم خورشیدی را داشت که در احاطهی ستارگان تابان باشد. وقتی که لیوان ها را روی میز گذاشتند، دختری که عینک دودی داشت و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت اشک می ریختند.
شب ناآرامی بود. رؤیاها که در آغاز مبهم و آشفته بودند بین خفتگان سیر می کردند، کمی در این سر، کمی در آن سر، خاطرات تازه ای به همراه می آوردند، و رازهای تازه و هوس های تازه ای، از همین بود که خفتگان آه می کشیدند و زمزمه می کردند، می گفتند این رؤیا مال من نیست، اما رؤیا در جواب می گفت تو هنوز رؤیاهایت را نمی شناسی، به همین طریق بود که دختری

صفحه 188 از 224