نام کتاب: کوری
بالکن برای رفع نیازهای بدنی ما هست، می دانم که رفتن به بالکن صورت خوشی ندارد، آن هم با آن همه باران و سرما، اما هر چه باشد، بهتر از این است که توی خانه بوی گند راه بیافتد که تا آسمان برود، یادتان باشد که زندگی ما وتی که بازداشت بودیم همین طور بود، از تمام پله های تحقیر یکی یکی پایین رفتیم تا آن که به خفت محض افتادیم، اینجا هم ممکن است همین طور بشود منتها به صورت دیگری، آنجا لااقل این بهانه را داشتیم که این خفت مال کس دیگری است، اما حالا نه، حالا همه مان چه خوب و چه بد یکی هستیم، از من نپرسید که خوب چیست و بد کدام است، وقتی که کوری استثنایی بود هر کار که می خواستیم بکنیم خوب و بدش را می دانستیم، تفاوت صحیح و ناصحیح صرفا به درک ما از روابطی که با دیگران داریم مربوط است، و نه به درکی که از خودمان داریم، به این درک نمی شود اعتماد کرد، ببخشید که موعظه ی اخلاقی کردم، نمی دانید، نمی توانید بدانید در جایی که همه کورند داشتن چشم یعنی چه، من ملکهی ممکلت کورها نیستم، نه، صرفا کسی هستم که برای دیدن این کابوس به دنیا آمده ام، شما آن را احساس می کنید، اما من، من هم احساس می کنم و هم می بینم، حالا دیگر سخنرانی بس است، بهتر است برویم چیزی بخوریم. هیچ کس چیزی نپرسید، دکتر فقط گفت اگر روزی بینایی ام را به دست بیاورم، توی چشم دیگران دقیق می شوم انگار که بخواهم روحشان را ببینم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید روحشان، دختری که عینک دودی داشت گفت یا ذهنشان، اسمش مهم نیست، آن وقت است که تعجب می کنیم وقتی می بینیم با آدمی سر و کار داریم که تحصیلات زیادی ندارد، در درون ما چیزی هست که اسمی ندارد، ما همان چیز هستیم.
تا این حرف ها را بگویند زن دکتر مقداری از غذای مختصر باقی مانده را روی میز گذاشته بود، آن وقت کمکشان کرد بنشینند و گفت آرام بجوید، این طوری معده تان فریب می خورد. سگ اشکی دنبال غذا نیامد، به امساک عادت داشت، لابد فکر کرده بود بعد از ضیافت آن روز صبح حق ندارد حتی یک لقمه ی کوچک هم که شده از دهان زنی که گریسته بود بگیرد، بقیه برایش جالب نبودند. در وسط میز چراغ سه شعله منتظر توضیحی بود که زن دکتر وعده داده بود، و سرانجام این وعده بعد از شام عملی شد، به پسرک لوچ گفت دستت را بده من، انگشتان او را به آرامی هدایت کرد و توضیح داد این کف چراغ است، می بینی که گرد است، این هم پایه است که قسمت بالایی و جانفتی را نگه می دارد، اینجاست، مواظب باش دستت نسوزد، اینها هم سرپیچهاست، یکی، دو تا، سه تا از این سرپیچها نوارهای تابیدهای بیرون آمده که نفت را به بالا می مکد، یک کبریت جلویشان می گیریم و روشن می شوند و آن قدر می سوزند تا نفت تمام شود، نورشان ضعیف است اما آنقدر هست که بتوانیم همدیگر را ببینیم، من که نمی توانم ببینم، یک روزی می بینی و آن روز من این

صفحه 187 از 224