چه قدم به این دنیا می گذاریم. سه شعلهی بادامی شکل کوچک یکی پس از دیگری روی سرپیچ های چراغ شک گرفتند، گه گاه پت پت می کنند تا آن که این احساس در بیننده به وجود می آید که سر شعله ها در فضا گم شده است، بعد دوباره آرام می گیرند و به صورت دانه های کوچک و سفت فشرده ای از نور درمی آیند. زن دکتر گفت حالا که می توانم ببینم میروم لباس های تمیز بیاورم، دختری که عینک دودی داشت گفت ولی ما خیلی کثیف ایم. هم او و هم همسر مردی که اول کور شد با دست اندامهای خودشان را پوشانده بودند، زن دکتر با خود گفت این کارشان برای من نیست، بلکه برای نور چراغ است که بهشان نگاه می کند. بعد گفت لباس تمیز باشد و تن کثیف بهتر از این است که تن تمیز باشد و لباس کثیف. چراغ را برداشت و کشوهای گنجه و کمد را جست وجو کرد، چند دقیقه بعد برگشت، چند پیژاما و لباس خواب و دامن و شلوار و زیر پیراهنی و هر چیزی که برای پوشاندن آبرومندانه ی هفت نفر لازم بود با خود آورد، درست است که همه شان هم اندازه نبودند اما در لاغری و تکیدگی مثل چندقلوها بودند. زن دکتر کمکشان کرد لباس بپوشند، پسرک لوچ شلوار کنار دریای دکتر را پوشید که همهی مردها را به شکل پسربچه ها در می آورد. همسر مردی که اول کور شد آهی کشید و گفت حالا می توانیم بنشینیم، لطفا ما را راهنمایی کنید، نمی دانیم کجا بنشینیم.
اتاق من مثل همه ی اتاق های نشیمن است، یک میز کوتاه جلومبلی در وسط چند کاناپه که می توانند همه را در خود جا بدهند، روی این یکی دکتر و زنش و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، روی آن یکی مردی که اول کور شد و همسرش. از شدت خستگی رمقی برایشان نمانده. پسرک فورا خوابش برد، سرش روی دامن دختری که عینک دودی داشت بود و دختر مسألهی چراغ را فراموش کرده بود. یک ساعت گذشت، همه چیز شبیه خوش بختی بود، زیر ملایم ترین نور چهره های کثیفشان شسته و تمیز به نظر می رسید، چشمهای هر کدامشان که خواب نبودند برق می زد، مردی که اول کور شد دست پیش برد و دست همسرش را گرفت و فشرد، از این حرکت می توانیم ببینیم که آرامش بدن می تواند در آرامش ذهن نقش مؤثری داشته باشد. بعد زن دکتر گفت الآن یک چیزی روبه راه می کنم که بخوریم، اما اول باید ببینیم اینجا چه طور می خواهیم زندگی کنیم، نترسید، نمی خواهم حرف های بلندگو را تکرار کنم، برای همه جای کافی هست، دو تا اتاق خواب داریم برای زن و شوهرها، بقیه می توانند توی این اتاق بخوابند، هر کدام روی یک کاناپه، فردا می روم دنبال غذا، موجودی مان دارد ته می کشد، خوب بود اگر یک نفرتان می آمد تاهم در آوردن غذا به من کمک کند و هم راه خانه را یاد بگیرد. چهارراه ها را بشناسد، یک وقت ممکن است من مریض شوم، یا شاید کور شوم، همیشه منتظر چنین چیزی هستم، آن وقت مجبورم چیزهای دیگری را از شما یاد بگیرم، یک سطل توی
اتاق من مثل همه ی اتاق های نشیمن است، یک میز کوتاه جلومبلی در وسط چند کاناپه که می توانند همه را در خود جا بدهند، روی این یکی دکتر و زنش و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، روی آن یکی مردی که اول کور شد و همسرش. از شدت خستگی رمقی برایشان نمانده. پسرک فورا خوابش برد، سرش روی دامن دختری که عینک دودی داشت بود و دختر مسألهی چراغ را فراموش کرده بود. یک ساعت گذشت، همه چیز شبیه خوش بختی بود، زیر ملایم ترین نور چهره های کثیفشان شسته و تمیز به نظر می رسید، چشمهای هر کدامشان که خواب نبودند برق می زد، مردی که اول کور شد دست پیش برد و دست همسرش را گرفت و فشرد، از این حرکت می توانیم ببینیم که آرامش بدن می تواند در آرامش ذهن نقش مؤثری داشته باشد. بعد زن دکتر گفت الآن یک چیزی روبه راه می کنم که بخوریم، اما اول باید ببینیم اینجا چه طور می خواهیم زندگی کنیم، نترسید، نمی خواهم حرف های بلندگو را تکرار کنم، برای همه جای کافی هست، دو تا اتاق خواب داریم برای زن و شوهرها، بقیه می توانند توی این اتاق بخوابند، هر کدام روی یک کاناپه، فردا می روم دنبال غذا، موجودی مان دارد ته می کشد، خوب بود اگر یک نفرتان می آمد تاهم در آوردن غذا به من کمک کند و هم راه خانه را یاد بگیرد. چهارراه ها را بشناسد، یک وقت ممکن است من مریض شوم، یا شاید کور شوم، همیشه منتظر چنین چیزی هستم، آن وقت مجبورم چیزهای دیگری را از شما یاد بگیرم، یک سطل توی