نام کتاب: کوری
است، و با خود گفت مخصوصا اگر توی بقالی دنبالش نگردم، و از این که می دید حتی در این وضعیت هم می تواند شوخ باشد به حیرت افتاد. دختری که عینک دودی داشت آهسته آهسته لباس خود را در می آورد، به نحوی که این احساس را در بیننده ایجاد می کرد که هر چند تکه هم که درآورده باشد هنوز هم یک تکه ی دیگر مانده که برهنگی اش را بپوشاند، این شرم و حیای ناگهانی برایش قابل توجیه نبود، اما اگر زن دکتر به او نزدیکتر بود می دید که دختر با آن که صورتش غرق کثافت است، از خجالت سرخ شده، بگذاریم هر کس که می تواند، سعی کند زنها را درک کند، یکی از زنها پس از بارها همخوابگی با مردانی که نمی شناخت ناگهان دستخوش شرم شده بود و دیگری در نهایت آرامش در گوش او نجوا می کرد که خجالت نکش، او نمی تواند تو را ببیند، و البته به شوهر خودش اشاره داشت، و همه می دانند که در مورد زنها قضیة قضیهی هشدار دادن است.
زن دکتر لباس ها را از روی زمین برداشت، چند شلوار، چند پیراهن، چند زیرپوش و بلوز، چند زیر پیراهن چرک که اقل باید یک ماه خیس می خوردند تا بتواند دوباره تمیزشان کند، لباس ها را طوری جمع کرد که در بغلش جا شود، به آنها گفت همین جا بمانید، همین الان برمی گردم، لباس ها را هم مثل کفشهابه بالکن برد، در آنجا خودش هم لباسهایش را درآورد، به شهر سیاه زیر آسمان تیره نگاه کرد. حتی نور ضعیفی هم از پنجره ها یا سر در خانه ها سوسو نمیزد، آن چه می دید شهر نبود، تودهی عظیمی از قیر بود که هنگام خنک شدن شکل ساختمان و پشت بام و دودکش به خود گرفته بود، همه مرده، همه رنگ باخته. سگ اشکی به بالکن آمد، بی قراری می کرد، اما در آن لحظه اشکی وجود نداشت که بلیسد، هر چه غم و یأس در درون زن دکتر بود، چشمهایش خشک بودند. احساس سرما کرد، به یاد دیگران افتاد که معلوم نبود در انتظار چه چیزی وسط اتاق لخت ایستاده اند. به اتاق برگشت. آنها به اندام های ساده و فاقد جنسیتی تبدیل شده بودند، به اشکالی مبهم، به سایه هایی که در گرگ و میش هوا محو شده بود، زن دکتر فکر کرد اما این در آنها تأثیری ندارد، آنها در نور محیط محو می شوند، و نور است که نمی گذارد چیزی ببینند. گفت می خواهم یک چراغ را روشن کنم، فعلا من هم مثل شما کورم، پسرک لوچ پرسید برق آمده، نه، می خواهم چراغ نفتی روشن کنم، پسرک دوباره پرسید چراغ نفتی چیست، بعد نشانت می دهم. در یکی از کیسه های پلاستیکی به دنبال کبریت گشت، به آشپزخانه رفت، می دانست نفت را کجا گذاشته، نفت زیادی هم لازم نبود، باریکه ای از یک حولهی ظرف خشک کن برید تا چند فتیله درست کند، بعد به اتاقی برگشت که چراغ نفتی در آن بود، این چراغ برای اولین بار از زمان ساختنش مورد استفاده ای پیدا کرده بود، در آغاز قرار نبود چنین سرنوشتی داشته باشد، اما هیچ یک از ما، خواه چراغ و خواه سگ و خواه انسان، در آغاز نمی دانیم برای

صفحه 185 از 224