نام کتاب: کوری
پلاستیکی بزرگ پیدا کرد و تمام کفشها را در آن گذاشت تا بعدا حسابی تمیزشان کند، و البته نمی دانست کی و چه طور، بعد کفش ها را به بالکن برد، کفش ها هوای بیرون را از آنچه بود بدتر نمی کرد. آسمان رفته رفته تاریک شد، ابرهای تیره آسمان را گرفته بود، با خود گفت ای کاش باران بیاید. با آگاهی کامل از آنچه باید می کرد به نزد همراهانش برگشت. آنها در اتاق نشیمن بودند، ساکت و خاموش، و ایستاده بودند چون علیرغم خستگی جرأت جستوجو کردن صندلی به خود نداده بودند، فقط دکتر سرسری دستهایش را روی اثاثیه کشیده بود و لکه هایی بر سطح آنها باقی گذاشته بود، گردگیری شروع شده بود و مقدار گرد و غبار به نوک انگشتانش چسبیده بود. زن دکتر گفت لباس هایتان را بکنید، نمی شود که به همین وضع بمانیم، لباس هایمان هم مثل کفش هایمان کثیف است، مردی که اول کور شد پرسید لباس هایمان را بکنیم، همین جا، جلوی همدیگر، فکر نکنم کار درستی باشد، زن دکتر با طعنه گفت اگر مایل باشید، می توانم هر کدامتان را به یک گوشهی آپارتمان ببرم، آن وقت لازم نیست خجالت بکشید، همسر مردی که اول کور شد گفت من لباس هایم را همین جا درمی آورم، فقط شما می توانید مرا ببینید، حتی غیر از این هم که باشد، یادم نرفته که مرا در وضعیتی بدتر از برهنگی هم دیده اید، شوهرم حافظه اش ضعیف شده، مردی که اول کور شد زیر لب گفت هیچ نمی فهمم پیش کشیدن مسائلی که مدت هاست فراموش شده چه لطفی دارد. دختری که عینک دودی داشت شروع به کندن لباس های پسرک لوچ کرد و گفت اگر شما هم زن بودید و به آنجا که ما بودیم رفته بودیم این جوری حرف نمی زدید. دکتر و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، هنوز چیزی نگذشته، از کمر به بالا برهنه بودند، در آن لحظه داشتند شلوارشان را می کندند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت به دکتر که پهلویش بود گفت اجازه بدهید موقعی که شلوارم را در می آورم به شما تکیه بدهم. بیچاره ها وقتی که به این طرف و آن طرف تلوتلو می خوردند آن قدر خنده دار شده بودند که ممکن بود به گریه ات بیاندازند. دکتر تعادلش را از دست داد و افتاد و پیرمردی که چشم بند سیاه داشت با خود کشید، خوشبختانه هر دوشان از این وضع به خنده افتادند، و تماشایشان واقعا رقت انگیز بود، بدنشان از هر نوع کثافتی که بشود تصور کرد پوشیده بود، تمام جانشان کثیف بود، موهای سیاه، موهای سفید، این هم از عاقبت عزت پیری و شغل آبرومند. زن دکتر به کمکشان رفت تا از جا بلند شوند، تا دمی دیگر همه جا تاریک می شد و دیگر موجی برای خجالت کشیدن باقی نمی ماند، زن دکتر از خود پرسید آیا شمع در خانه داریم، و جواب این شد که یادش آمد دو چراغ کهنه دیده است، یک چراغ نفتی کهنهی سه فتیله و یک چراغ پارافینی لامپ دار، فعلا چراغ نفتی کفایت می کند، نفت دارم، یک فتیله روبه راه می کنم، فردا می روم توی مغازه ها ببینم می توانم پارافین پیدا کنم، حتما پیدا کردنش راحت تر از کنسرو

صفحه 184 از 224