میداد، منطقی است که بگوییم در گزارشش اندکی غلو کرده است، مثلا در مورد داستان افراد کوری که در اتاق صندوق امانات بانکها زندگی می کنند، از کجا می توانست این داستان را بداند اگر با اسم رمز یا اشارات دست آشنایی نداشت، به هر حال آنچه گفت برای این که در جریان امور باشیم کفایت می کرد.
روشنایی رو به زوال بود که بالأخره به خیابانی رسیدند که دکتر و زنش در آن زندگی می کردند. تفاوتی با سایر جاها ندارد، همه جا را نکبت گرفته، آدمهای کور گروه گروه بی هدف پرسه می زنند، و برای اولین بار، چون از تصادف محض بوده که تاکنون به امنها برنخورده اند، دو موش بزرگ در خیابان میدوند، حتی گربه ها وقتی به شکار می روند از آنها اجتناب می کنند، چون تقریبا به بزرگی خودشان اند و مسلما درندہ خوتر. سگ اشکی به موش ها و گربهها نگاهی حاکی از بی اعتنایی انداخت، نگاه موجودی که در افق احساسی دیگری زندگی می کند، می توان این را گفت چون سگ در واقع همان سگی است که بود، سگی شبیه انسانها. با رؤیت محله های آشنا، افکار افسردہی معمول به سراغ زن دکتر نیامدند تا بگوید زمان چه قدر زود می گذرد، همین دیروز بود که خوش و خرم همین جا زندگی می کردیم، پاسی که بر او مستولی شد تکانش داد، نادانسته می پنداشت که چون به محله ی خودش رسیده است خیابان را تمیز و شسته و رفته خواهد یافت، می پنداشت که همسایه ها اگر کورچشم شده اند اما کوردل نشده اند، به صدای بلند گفت چه قدر احمقام، شوهرش پرسید چرا، مگر چه طور شده، هیچی، خیال پردازی می کنم، دکتر با شگفتی گفت زمان چه قدر زود میگذرد، نمیدانم آپارتمان را در چه وضعی خواهیم یافت، به زودی میفهمیم. بنیه ی زیادی نداشتند، از پله ها خیلی آهسته بالا رفتند، در هر پاگرد می ایستادند و نفس تازه می کردند، زن دکتر گفته بود که آپارتمانشان در طبقهی پنجم است. با هر مشقتی، هر کس به اتکای نیرو و همت خودش، از پله ها بالا می رفتند، سگ اشکی گاهی جلو و گاهی عقب سر گروه روان بود، انگار به دنیا آمده بود تا سگ گله باشد و دستورش این باشد که یک گوسفند را هم نباید از دست بدهد. درها باز بود، از درون ساختمان صدای حرف زدن می آمد، بوی گند معمول در هوا شناور بود، دو بار آدمهای کوری در چارچوب در ورودی ظاهر شدند و با چشمهای بی حالت نگاه کردند و پرسیدند شما کی هستید، زن دکتر یکی از صداها را شناخت، صدای دیگر صدای کسی نبود که در آن ساختمان بوده باشد. فقط گفت ما اینجا زندگی می کردیم. بارقهای از آشنایی در چهره ی همسایه سوسو زد، اما آن زن نپرسید آیا شما زن دکتر هستید، شاید وقتی که به آپارتمانش برگشت بگوید همسایه های طبقه ی پنجم آمده اند. وقتی که به پله های بین دو پاگرد آخر رسیدند، پیش از پا گذاشتن روی پله ها زن دکتر اعلام کرد که در قفل است. نشانه هایی از تلاش برای ورود به عنف دیده می شد، اما در آپارتمان در مقابل تهاجم مقاومت کرده بود. دکتر دست کرد در جیب بغل کت
روشنایی رو به زوال بود که بالأخره به خیابانی رسیدند که دکتر و زنش در آن زندگی می کردند. تفاوتی با سایر جاها ندارد، همه جا را نکبت گرفته، آدمهای کور گروه گروه بی هدف پرسه می زنند، و برای اولین بار، چون از تصادف محض بوده که تاکنون به امنها برنخورده اند، دو موش بزرگ در خیابان میدوند، حتی گربه ها وقتی به شکار می روند از آنها اجتناب می کنند، چون تقریبا به بزرگی خودشان اند و مسلما درندہ خوتر. سگ اشکی به موش ها و گربهها نگاهی حاکی از بی اعتنایی انداخت، نگاه موجودی که در افق احساسی دیگری زندگی می کند، می توان این را گفت چون سگ در واقع همان سگی است که بود، سگی شبیه انسانها. با رؤیت محله های آشنا، افکار افسردہی معمول به سراغ زن دکتر نیامدند تا بگوید زمان چه قدر زود می گذرد، همین دیروز بود که خوش و خرم همین جا زندگی می کردیم، پاسی که بر او مستولی شد تکانش داد، نادانسته می پنداشت که چون به محله ی خودش رسیده است خیابان را تمیز و شسته و رفته خواهد یافت، می پنداشت که همسایه ها اگر کورچشم شده اند اما کوردل نشده اند، به صدای بلند گفت چه قدر احمقام، شوهرش پرسید چرا، مگر چه طور شده، هیچی، خیال پردازی می کنم، دکتر با شگفتی گفت زمان چه قدر زود میگذرد، نمیدانم آپارتمان را در چه وضعی خواهیم یافت، به زودی میفهمیم. بنیه ی زیادی نداشتند، از پله ها خیلی آهسته بالا رفتند، در هر پاگرد می ایستادند و نفس تازه می کردند، زن دکتر گفته بود که آپارتمانشان در طبقهی پنجم است. با هر مشقتی، هر کس به اتکای نیرو و همت خودش، از پله ها بالا می رفتند، سگ اشکی گاهی جلو و گاهی عقب سر گروه روان بود، انگار به دنیا آمده بود تا سگ گله باشد و دستورش این باشد که یک گوسفند را هم نباید از دست بدهد. درها باز بود، از درون ساختمان صدای حرف زدن می آمد، بوی گند معمول در هوا شناور بود، دو بار آدمهای کوری در چارچوب در ورودی ظاهر شدند و با چشمهای بی حالت نگاه کردند و پرسیدند شما کی هستید، زن دکتر یکی از صداها را شناخت، صدای دیگر صدای کسی نبود که در آن ساختمان بوده باشد. فقط گفت ما اینجا زندگی می کردیم. بارقهای از آشنایی در چهره ی همسایه سوسو زد، اما آن زن نپرسید آیا شما زن دکتر هستید، شاید وقتی که به آپارتمانش برگشت بگوید همسایه های طبقه ی پنجم آمده اند. وقتی که به پله های بین دو پاگرد آخر رسیدند، پیش از پا گذاشتن روی پله ها زن دکتر اعلام کرد که در قفل است. نشانه هایی از تلاش برای ورود به عنف دیده می شد، اما در آپارتمان در مقابل تهاجم مقاومت کرده بود. دکتر دست کرد در جیب بغل کت