جز این که سرانجام بانک ها، اعم از ورشکسته و غیره، درهاشان را ببندند و از پلیس خواستار حمایت شوند، اما فایده ای نداشت، در میان جمعیت زیادی که مقابل بانک ها اجتماع کرده بودند، عدهای پلیس نیز با لباس شخصی حضور داشتند که طالب گرفتن پس اندازی که با مشقت تهیه کرده بودند شدند، و حتی بعضی از آنها برای این که بتوانند تظاهرات کنند به فرماندهی شان خبر داده بودند که کور شده اند و در نتیجه از خدمت منفصلشان کرده بودند، و بعضی دیگر که هنوز اونیفورم تنشان بود و سر خدمت بودند اسلحهشان به سوی جمعیت ناراضی نشانه رفته بود، ناگهان نتوانستند هدف را ببینند، این افراد اگر هم پولی در بانک داشتند از وصول آن ناامید شدند، و انگار این کافی نباشد، متهم شدند که با دست اندرکاران تبانی کرده اند، اما وضع از این هم بدتر شد، گروه های خشمگینی از افراد بینا و نابینا که همه مستأصل بودند به بانک ها حمله ور شدند، دیگر صحبت از چک کشیدن و پول خواستن از صندوق دار نبود که بگویند می خواهم همهی پس اندازم را بگیرم، هر چه به دستشان می رسید میقاپیدند، پول نقد صندوقچه، هر چه در کشوها باقی بود، از صندوقهای امانتی که از بی مبالاتی درشان باز مانده بود، از کیسه های پول قدیمی که خاص اجداد نسل پیشین بود، تصورش را هم نمی توانید بکنید، سرسراهای وسیع و مجلل شعبهی اصلی بانکها، دفاتر شعب کوچکتر در محله های مختلف صحنه های وحشتناکی به خود دیدند، از صندوق های اتوماتیک بگوییم، به زور باز شدند و تا اسکناس آخر به یغما رفت، روی نمایشگر بعضی از این صندوق ها پیام مرموزی
ظاهر شد که به خاطر انتخاب این بانک تشکر می کرد. الحق که ماشین ها خیلی ابلهاند، دقیق ترش این است که بگوییم این ماشین ها به صاحبانشان خیانت کردند، در یک کلام، کل نظام بانکی فرو پاشید، مثل یک خانهی مقوایی خوابید، نه به این خاطر که پول دیگر ارجی نداشت، چون هر کس پوا دارد نمی خواهد آن را از دست بدهد، ادعایش این است که کسی از فردا خبر ندارد، لابد همین استدلال در مغز افراد کوری است که در اتاق صندوق امانات بانکها، که گاوصندوق های بزرگ در آن قرار دارند، مستقر شده و در انتظار معجزه ای هستند تا درهای سنگین پولادین که بین آنها و این ثروت حائل شده باز شود، آنها فقط برای جست وجوی آب و نان و یا قضای حاجات بدنی از آنجا بیرون می آیند، و بعدش به محل نگهبانی برمی گردند، برای این که غریبه ای وارد سنگرشان نشود از اسم رمز و اشارات مخصوص دست استفاده می کنند، پرواضح است که در تاریکی مطلق زندگی می کنند، البته فرقی ندارد، در این کوری خاص، همه چیز سفید است. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت این اتفاقات خوفناک بانکها و اقتصاد را هنگامی تعریف کرد که آهسته از شهر عبور می کردند، گاهی می ایستادند تا پسرک لوچ دل پیچهی غیر قابل تحملش را آرام کند، و علیرغم لحن قانع کننده ای که پیرمردی که چشم بند سیاه داشت به این ماجرای پرهیجان
ظاهر شد که به خاطر انتخاب این بانک تشکر می کرد. الحق که ماشین ها خیلی ابلهاند، دقیق ترش این است که بگوییم این ماشین ها به صاحبانشان خیانت کردند، در یک کلام، کل نظام بانکی فرو پاشید، مثل یک خانهی مقوایی خوابید، نه به این خاطر که پول دیگر ارجی نداشت، چون هر کس پوا دارد نمی خواهد آن را از دست بدهد، ادعایش این است که کسی از فردا خبر ندارد، لابد همین استدلال در مغز افراد کوری است که در اتاق صندوق امانات بانکها، که گاوصندوق های بزرگ در آن قرار دارند، مستقر شده و در انتظار معجزه ای هستند تا درهای سنگین پولادین که بین آنها و این ثروت حائل شده باز شود، آنها فقط برای جست وجوی آب و نان و یا قضای حاجات بدنی از آنجا بیرون می آیند، و بعدش به محل نگهبانی برمی گردند، برای این که غریبه ای وارد سنگرشان نشود از اسم رمز و اشارات مخصوص دست استفاده می کنند، پرواضح است که در تاریکی مطلق زندگی می کنند، البته فرقی ندارد، در این کوری خاص، همه چیز سفید است. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت این اتفاقات خوفناک بانکها و اقتصاد را هنگامی تعریف کرد که آهسته از شهر عبور می کردند، گاهی می ایستادند تا پسرک لوچ دل پیچهی غیر قابل تحملش را آرام کند، و علیرغم لحن قانع کننده ای که پیرمردی که چشم بند سیاه داشت به این ماجرای پرهیجان