نام کتاب: کوری
این شرایط و استدلالها ما را به این نتیجه رسانده که بهترین غذا برای انسان مواد غذایی نگهداری شده در کنسرو و شیشه است، نه فقط به این دلیل که پخته و آمادهی خوردن است بلکه چون حملش آسان تر و برای استفادهی آنی هم راحت تر است. درست است که تمام این قوطیها و شیشه ها و بسته های گوناگون تاریخ مصرف دارد و مصرفشان بعد از انقضای تاریخ زیانبار یا گاه خطرناک است، اما عقل مردم به سرعت ضرب المثلی را زبان زد کرد که به تعبیری بلاجواب است، و شباهت به ضرب المثل دیگری دارد که دیگر چندان رایج نیست، از دل برود هر آنچه از دیده برفت، اکنون مردم اغلب می گویند چشمی که نمی بیند معده اش از سنگ است، لابد به همین دلیل است که آنقدر آشغال می خورند. زن دکتر در راس گروہ مقدار غذای باقیمانده را در مغزش حساب می کند، شاید فقط به اندازه ی یک وعده باشد، تازه اگر سگ را به حساب نیاورند، اما باید گذاشت تا سگ به مدد توانایی های خودش غذا پیدا کند، همانطور که توانست گردن مرغ را بگیرد و صدا و نفسش را قطع کند. شاید به یاد داشته باشید که زن دکتر در خانه اش مقداری ذخیرہی کنسرو داشت، مشروط بر این که کسی سراغش نرفته باشد، این مقدار برای یک زوج کفاف می داد، اما باید شکم هفت نفر را سیر کرد، ذخیرہ اش به سرعت ته می کشد، ولو اگر جیره بندی سفت و سخت اعمال کند. فردا، یاطی چند روز آینده، باید به انباری زیرزمینی سوپرمارکت برگردد، باید تصمیم بگیرد آیا تنها برود یا از شوهرش بخواهد که او را همراهی کند، یا از مردی که اول کور شد و جوانتر و چالاک تر است، انتخاب میان آوردن مقدار بیشتری غذا با سرعت عمل بود، با در نظر داشتن شرایط فرار. زباله در خیابانها دوبرابر روز پیش به نظر می آمد، مدفوع انسانی در اثر باران سیل آسا آبکی و خمیرمانند و روان شده است، مدفوعی که همین دقیقه و هنگام عبور ما توسط زنها و مردها دفع می شود بوی گند وحشتناکی در هوا بلند کرده است، مانند مه غلیظی که به زحمت زیاد بتوان از میانش عبور کرد. در میدانی محصور از درخت یک گله سگ مشغول دربدن جسد مردی هستند. باید اندکی پیش مرده باشد، وقتی سگها با دندان هایشان گوشت بدن مرده را برای کندن از استخوان تکان تکان می دهند پیداست که اعضای بدن هنوز سفت نشده. کلاغی از اینجا به آنجا می دهد تا راهی به این ضیافت پیدا کند. زن دکتر نگاهش را برگرداند، اما دیر شده بود، دل و رودهاش به هم خورد و تهوع شدیدی پیدا کرد، دو بار، سه بار، انگار سگ های دیگری بدن زندہی خودش را تکان تکان می دهند، یک گله سگ که نماد یأس مطلق بود، دیگر جلوتر نمی روم، می خواهم همین جا بمیرم. شوهرش پرسید چه خبر شده، غذا معده تان را به هم ریخته، یک چیزی فاسد بود، من که احساس ناراحتی نمی کنم، من هم نمی کنم، خوش به حالشان، فقط صدای غوغای سگها را می شنیدند، یا غارغار ناگهانی و غیرمنتظرهی یک کلاغ را که در آن آشوب و بلوا سگی پایش را گاز گرفته بود، آن هم نه از روی

صفحه 177 از 224