نام کتاب: کوری
احساس مجاورت با سایرین و در صورت امکان تماس مستقیم با آنها بودند، تنها یک نفرشان دل نگران این مسائل تاکتیک های زمینی نبود، و او پسرک لوچ بود که در وسط میرفت و از هر سو محافظت می شد. به فکر هیچ کدام از دوستان ما نرسید بپرسند سایر گروهها چه گونه حرکت می کنند، آیا آنها نیز به طریقی به یکدیگر وصل هستند، اما طبق آنچه مشاهده کرده ایم جواب سؤال ساده است، گروه ها معمولا، به استثنای گروهی که به دلایلی نامعلوم منسجم تر است، تعدادشان در طی روز تدریجا کم و زیاد می شود، همیشه فرد کوری هست که منحرف و گم شود، و فرد دیگری هست که تحت تأثیر جاذبه دنبال گروهی راه بیافتد، امکان دارد مورد قبول گروه قرار گیرد، امکان دارد بیرونش کنند، بسته به این است که با خود چه داشته باشد. پیرزن طبقه ی اول پنجره را آهسته باز کرد، مایل نیست کسی بفهمد احساساتی است، اما صدایی از کوچه بلند نیست، آنها رفته اند، محلی را که تقریبا هیچ کسی قدم در آن نمی گذارد ترک گفته اند، پیرزن باید قاعدتا خوشحال باشد، دیگر نباید مرغها و خرگوش هایش را با کسی تقسیم کند، باید راضی باشد اما نیست، دو قطره اشک به چشمهای کورش می آید، برای اولین بار از خود می پرسد آیا دلیلی برای ادامه ی زندگی دارد. جوابی ندارد، جواب ها همیشه سر بزنگاه به زبان جاری نمی شوند، و اکثرا تنها جواب ممکن انتظار برای جواب است.
در طی مسیرشان از نزدیک ساختمانی عبور می کردند که اتاق مجردی پیرمردی که چشم بند سیاه داشت در آن بود، اما از حالا تصمیم گرفته بودند به راهشان ادامه دهند، در آنجا غذایی یافت نمی شد، به لباس احتیاج نداشتند، کتاب هم که نمی توانستند بخوانند. خیابانها مملو از آدمهای کوری است که در جست وجوی غذا هستند. به مغازه ها رفت وآمد می کنند، با دست خالی وارد می شوند و اغلب با دست خالی بیرون می آیند، بعد هم میان خودشان بحث می کنند که آیا لازم است، آیا به نفعشان هست که برای پیدا کردن غذا از این محله به محله ی دیگری در شهر بروند، بزرگ ترین مسأله این است که در وضع کنونی که در شهر آب نیست و سیلندرهای گاز خالی است و در صورت افروختن آتش در خانه ها بیم حریق می رود، امکان آشپزی نیست، ولو این که بدانیم نمک و روغن و ادویه جات را کجا پیدا کنیم، و یا سعی کنیم با خاطراتی از طعمهای گذشته چند جور غذا آماده کنیم، یا اگر سبزیجاتی باشد، بپزیمشان و احساس رضایت کنیم، در مورد گوشت هم همین طور، سوای خرگوش و مرغ های معمول سگ و گربه را هم، اگر می شد، بگیریم و بپزیم و بخوریم، اما از آنجایی که زندگی مان را تجربه تحت نفوذ دارد، حتی این حیوانات، که سابقا اهلی بودند، اکنون یاد گرفته اند به نوازش هم بدگمان باشند، حالا به صورت گله به شکار می روند و به صورت گله از خود دفاع می کنند تا شکار نشوند، و چون شکر خدا هنوز چشم دارند برای مقابله با خطر در صورت لزوم برای حمله مجهزترند. تمام

صفحه 176 از 224