نام کتاب: کوری
شکست، انگار دردش آمده باشد، یا مقصودی کاملا متفاوت داشته باشد، مثلا خواسته باشد بگوید شما مرا اینجا تنهای تنها باقی می گذارید، اما کلمه ای به زبان نیاورد، فقط بی آن که منتظر جواب باشد گفت همین حالا، اشخاص سنگ دل نیز غصه های خود را دارند، قلب این زن از قماشی بود که وقتی اندکی بعد این نمک نشناسها که اجازه داده بود مفت و مجانی از خانه اش عبور کنند خواستند از او خداحافظی کنند، در را باز نکرد. صدایشان را می شنید که از پله ها پایین می روند و بین خود صحبت می کنند، می گفتند مواظب باش زمین نخوری، دستت را روی شانه ی من بگذار، نرده را بگیر، از همین کلمات عادی که اکنون در این دنیای کورها متداول تر شده بود، آنچه موجب حیرتش شد این بود که صدای یکی از زنها را شنید که می گفت این جا آن قدر تاریک است که نمی توانم چیزی ببینم، همین که کوری این زن سفید نبود به خودی خود تعجب آور بود، اما این که چون تاریک بود نمی توانست ببیند چه معنایی می توانست داشته باشد، خواست فکر کند، خیلی کوشش کرد، اما کندذهنی اش کمکی به او نکرد، طولی نکشید که به خود گفت حتما عوضی شنیده ام. در خیابان زن دکتر یادش آمد چه گفته بود، باید مواظب حرف هایش باشد، او می توانست مانند کسی که چشم دارد حرکت کند، اما پیش خود گفت حرف هایم باید حرف های یک آدم کور باشد.
همراهانش را که در پیاده رو جمع بودند به دو صف سه نفره تقسیم کرد، در صف اول شوهرش و دختری که عینک دودی داشت با پسرک لوچ در وسط، و در صف دوم پیرمردی که چشم بند سیاه داشت و مردی که اول کور شد هر یک در دو طرف زن دیگر گروه می خواست همه نزدیکش باشند، نه این که طبق رسم معمول ستون یک نفرهی آسیب پذیری تشکیل دهند که هر لحظه در خطر از هم گسیختن باشد، و اگر با گروهی پرجمعیت تر یا جسورتر مواجه شوند مانند یک قایق بادبانی در مسیر یک کشتی بخار در دریا دو نیم شوند، با پی آمدهای چنین حوادثی آشنا هستیم، قایق شکستگی، فاجعه، غرق شدن، فریادهای عبث طلب کمک در آن پهنای بیکران آب، در حالی که کشتی، بی آن که حتی متوجه تصادم شده باشد به راهش ادامه می دهد، عاقبت گروهش همین می شد، یک کور این جا و کور دیگری آنجا، سردرگم در میان تردد آشفته ی سایر آدمهای کور، مانند امواج دریا که نه از حرکت باز می ایستد و نه می دانند کجا می روند، و زن دکتر نیز حیران که به یاری کدام بشتابد، بازوی شوهرش را بگیرد یا دست پسرک لوچ را، دختری که عینک دودی داشت و آن دو نفر دیگر را رها کند و بگذارد پیرمردی که چشم بند سیاه داشت آن دور دورها به سوی قبرستان فیلها بشتابد. اکنون طنابی را که وقتی سایرین خواب بودند از گره زدن باریکه های پارچه درست کرده بود دور خودش و آنها می بندد و می گوید به من آویزان نشوید، هر اتفاقی که افتاد، طناب را تحت هیچ شرایطی ول نکنید، مواظب بودند نزدیک یکدیگر راه نروند مبادا پایشان به هم گیر کند و بیافتند، اما نیازمند

صفحه 175 از 224