نیازی نیست از جلوی خانه ی من عبور کنیم، من که به شما گفتم فقط یک اتاق داشتم. اما همراه ما می آیید، بله، به یک شرط، در وهله اول به نظرم شرم آور می رسد که شخصی که مورد عنایت قرار می گیرد قید و شرطی هم وضع کند، اما بعضی افراد پیر این طورند، اندک زمان باقی ماندهی عمر را با نقاب غرور سپری می کنند، دکتر پرسید شرط شما چیست، هر وقت برایتان سنگینی شدم به من بگویید، و اگر از روی ترحم یا دوستی چیزی نگویید امیدوارم آن قدر قوه ی تشخیص برایم باقی باشد که آنچه لازم است بکنم، دختری که عینک دودی داشت پرسید خیلی دلم می خواهد بدانم چه می خواهید بکنید، بروم، از نزد شماها بروم، ناپدید شوم، مثل فیل که قبلا چنین می کرد، شنیدم که تازگی این روال تغییر کرده، این حیوانات دیگر به سن پیری نمی رسند، شما که فیل نیستید، یک مرد کامل هم نیستم، دختری که عینک دودی داشت با تندی گفت به خصوص وقتی جواب های بچه گانه می دهید، و گفت وگو همین جا پایان گرفت.
حالا کیسه های پلاستیکی سبک تر از زمانی هستند که اینجا آمدند، تعجبی ندارد، همسایهی طبقه ی اول هم از آنها تغذیه کرده بود، دو بار بار اول شب گذشته، و امروز هم وقتی کلیدها را به او سپردند تا مالکهای اصلی برسند مقداری غذا برایش آوردند، می خواستند راضی نگهش دارند، چون حالا دیگر اخلاقش را خوب شناخته ایم، به سگ اشکی هم باید غذا می داند، مگر قلب انسان از سنگ باشد که در مقابل چشمهای پرتمنای او بی تفاوت بماند، و حالا که صحبتش شد سگ کجا رفته است، در آپارتمان نیست، از در بیرون نرفته، فقط می تواند در باغچهی پشت باشد، زن دکتر رفت عقبش بگردد، و در واقع سگ اشکی همان جا بود، داشت یک مرغ را می بلعید، حمله چنان برق آسا صورت گرفت که فرصت واکنش نبود، اما اگر پیرزن طبقه ی اول چشم داشت و مرغ ها را شمرده بود، معلوم نبود از سر خشم چه به سر کلیدها می آورد، سگ اشکی که هم متوجه جنایتش بود و هم می دید انسانی که تحت حمایت دارد دور می شود، فقط لحظه ای تردید کرد و بعد فورا خاک نرم را چنگ زد، و پیش از آن که سر و کلهی پیرزن طبقه ی اول در پاگرد پله های فرار پدیدار شود و شامه تیر کند که صداهایی که به آپارتمانش می رسید از کجاست، لاشهی مرغ دفن شده و قتل مستور مانده و احساس گناه به فرصت دیگری موکول شده بود. سگ اشکی از پله ها بالا خزید، مثل باد از کنار دامن پیرزن که نمی دانست چه خطری از سرش گذشته رد شد و رفت کنار زن دکتر جا خوش کرد و شاهکارش را به آسمانها بشارت داد. پیرزن طبقه ی اول که صدای پارس کردن دیوانه وار سگ را شنید نگران انبار خوراکی اش شد، اما همانطور که می دانیم دیر شده بود، گردن به سمت بالا دراز کرد و به صدای بلند گفت باید مواظب این سگ بود مبادا یکی از مرغ هایم را بکشد، زن دکتر جواب داد نگران نباشید، سگ گرسنه نیست، غذایش را خورده، و ما هم داریم همین حالا می رویم، پیرزن تکرار کرد همین حالا، صدایش
حالا کیسه های پلاستیکی سبک تر از زمانی هستند که اینجا آمدند، تعجبی ندارد، همسایهی طبقه ی اول هم از آنها تغذیه کرده بود، دو بار بار اول شب گذشته، و امروز هم وقتی کلیدها را به او سپردند تا مالکهای اصلی برسند مقداری غذا برایش آوردند، می خواستند راضی نگهش دارند، چون حالا دیگر اخلاقش را خوب شناخته ایم، به سگ اشکی هم باید غذا می داند، مگر قلب انسان از سنگ باشد که در مقابل چشمهای پرتمنای او بی تفاوت بماند، و حالا که صحبتش شد سگ کجا رفته است، در آپارتمان نیست، از در بیرون نرفته، فقط می تواند در باغچهی پشت باشد، زن دکتر رفت عقبش بگردد، و در واقع سگ اشکی همان جا بود، داشت یک مرغ را می بلعید، حمله چنان برق آسا صورت گرفت که فرصت واکنش نبود، اما اگر پیرزن طبقه ی اول چشم داشت و مرغ ها را شمرده بود، معلوم نبود از سر خشم چه به سر کلیدها می آورد، سگ اشکی که هم متوجه جنایتش بود و هم می دید انسانی که تحت حمایت دارد دور می شود، فقط لحظه ای تردید کرد و بعد فورا خاک نرم را چنگ زد، و پیش از آن که سر و کلهی پیرزن طبقه ی اول در پاگرد پله های فرار پدیدار شود و شامه تیر کند که صداهایی که به آپارتمانش می رسید از کجاست، لاشهی مرغ دفن شده و قتل مستور مانده و احساس گناه به فرصت دیگری موکول شده بود. سگ اشکی از پله ها بالا خزید، مثل باد از کنار دامن پیرزن که نمی دانست چه خطری از سرش گذشته رد شد و رفت کنار زن دکتر جا خوش کرد و شاهکارش را به آسمانها بشارت داد. پیرزن طبقه ی اول که صدای پارس کردن دیوانه وار سگ را شنید نگران انبار خوراکی اش شد، اما همانطور که می دانیم دیر شده بود، گردن به سمت بالا دراز کرد و به صدای بلند گفت باید مواظب این سگ بود مبادا یکی از مرغ هایم را بکشد، زن دکتر جواب داد نگران نباشید، سگ گرسنه نیست، غذایش را خورده، و ما هم داریم همین حالا می رویم، پیرزن تکرار کرد همین حالا، صدایش