جست وجوی غذا و سرپناهی برای خوابیدن پرسه می زنند، همین، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت ما به دوران گروه های سرگردان بدوی برگشته ایم، با این تفاوت که دیگر فقط چند هزار زن و مرد در طبیعت پهناور و بکر نیستیم، بلکه هزاران میلیون انسان در جهانی فرسوده و قلع و قمع شده هستیم، زن دکتر اضافه کرد، و کور، وقتی دیگر آب و خوراک به سختی پیدا شود، به احتمال قوی این گروه ها منحل می شوند، هر کس فکر می کند در تنهایی شانس زنده ماندش بیشتر است، چون لازم نیست چیزی را با دیگران قسمت کند، هر چه پیدا کند مال خودش است و لاغیر، مردی که اول کور شد یادآوری کرد که لابد این گروه ها سردسته ای دارند، شخصی که دستور بدهد و امور را سازماندهی کند، شاید، اما در این صورت دستوردهنده مانند دستورگیرنده کور است، دختری که عینک دودی داشت گفت شما که کور نیستید، به همین خاطر بدیهی بود که شما دستور بدهید و ترتیب امور را به عهده بگیرید، من دستور نمیدهم، فقط تا جایی که می توانم ترتیب کارها را می دهم، من فقط چشمهایی هستم که شماها دیگر ندارید، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت شما به نوعی یک سردستهی طبیعی، یک پادشاہ بینا در سرزمین کورها هستید، اگر این طور است پس بگذارید تا زمانی که چشم دارم راهنمایتان باشم، در نتیجه پیشنهادم این است که به جای متفرق شدن، یعنی دختر در خانه ی خودش و شما هم در خانه های خودتان، به زندگی گروهی مان ادامه بدهیم، دختری که عینک دودی داشت گفت می توانیم همین جا بمانیم، خانه ی ما بزرگتر است، همسر مردی که اول کور شد یادآوری کرد اگر اشغال نشده باشد، می رویم و می بینیم، اگر اشغال بود برمی گردیم همین جا، یا بروید و نگاهی به خانه ی خودتان بیاندازید، سپس خطاب به پیرمردی که چشم بند سیاه داشت اضافه کرد شما هم بروید و خانه تان را بازدید کنید، و او در جواب گفت من خانه ای از خودم ندارم، در یک اتاق تنها زندگی می کرد، دختری که عینک دودی داشت پرسید خانواده ای ندارد، اصل و ابدآ، نه زن و نه فرزند، نه برادر و نه خواهر، هیچکس، من هم اگر پدر و مادرم برنگردند مثل شما هستم، پسرک لوچ گفت من پهلویتان می مانم، و اضافه نکرد مگر این که مادرم پیدا شود، چنین شرطی ذکر نکرد، رفتارش عجیب بود، یا شاید خیلی هم عجیب نبود، جوانها خیلی زود می توانند خودشان را با شرایط تطبیق دهند، تمام زندگی را در جلو دارند. زن دکتر پرسید عقیده ات چیست، دختری که عینک دودی داشت گفت همراهتان می آیم، فقط خواهشم این است که هفتهای یک بار مرا به اینجا بیاورید، شاید پدر و مادرم برگشته باشند، آیا کلیدها را پیش همسایهی پایین می گذاری، چاره ی دیگری ندارم، بیشتر از آنچه برداشته نمی تواند ببرد، ممکن است به کارهای تخریبی دست بزند، حالا که اینجا آمده ام شاید نکند، مردی که اول کور شد گفت ماهم همراهتان می آییم، اما دلمان می خواهد هر چه زودتر از مقابل خانه مان بگذریم و بفهمیم چه خبر است، البته