نام کتاب: کوری
آب جاری را بر پشت و سینه و پاهاشان احساس می کردند، می توانستند آب تمیز را در مشت بگیرند و برای رفع عطش به کسی تعارف کنند، فرق نداشت به چه کسی، شاید لبشان پیش از یافتن آب با پوست دستشان تماس پیدا می کرد، و شاید با عطش وافری که داشتند، تا قطرہی آخر را با اشتیاق از آن جام بنوشند و به این ترتیب، کسی چه میداند، عطش دیگری را برانگیزند. همانطور که قبلا شاهد بودیم، آنچه باعث انحراف دختری که عینک دودی داشت می شود، قدرت تخیل اوست، اما در این وضعیت اسف بار و کریه و یأس آور چه چیزی به یادش بیاید. با تمام اینها او واقعگرا نیز هست، گواه این مدعا این است که گنجهی اتاق خودش و سپس گنجهی اتاق پدر و مادرش را باز کرد و چند ملافه و حوله در آورد و گفت خودتان را با این ها تمیز کنید، از هیچ بهتر است، و تردید نیست که فکر خوبی بود، وقتی که سر میز صبحانه نشستند احساس خیلی بهتری داشتند.
دور میز نشسته بودند که زن دکتر حرفش را با آنها در میان گذاشت، حالا وقتش است که تصمیم بگیریم چه می خواهیم بکنیم، مطمئن ام که تمام مردم کور شده اند، لااقل این برداشت من از رفتار هر کسی است که دیده ام، آب نیست، برق نیست، هیچ ذخیرهای موجود نیست، هرج و مری که می گویند همین است، منظور واقعی از هرج و مرج همین است. مردی که اول کور شد گفت حتما یک دولت حاکم وجود دارد، خیلی مطمئن نیستم، اما اگر هم هست حکومت کورها بر کورهاست، یعنی این که نیستی می کوشد به نیستی سازمان دهد، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت پس آتیهای وجود ندارد، نمی دانم آتیه ای هست یا نیست، مهم در حال حاضر این است که فعلا چه طور زنده بمانیم، اگر آتیه ای در کار نباشد زمان حال به چه درد می خورد، مثل این است که وجود نداشته باشد، شاید بشر بتواند بدون چشم زندگی کند، اما در موقع دیگر از انسانیت به دور می شود، نتیجه هم معلوم است، کدام یک از ما خود را همان آدمی می دانیم که قبلا بودیم، مثلا خود من مردی را کشته ام، مردی که اول کور شد با نگرانی پرسید شما کسی را کشته اید، بله، همان مردی را که از ضلع دیگر امر و نهی می کرد، گلویش را با قیچی پاره کردم، دختری که عینک دودی داشت گفت شما برای گرفتن انتقام ما او را کشتید، فقط یک زن می تواند انتقام سایر زنها را بگیرد، و انتقام اگر برحق باشد انسانی است، اگر قربانی حقی نسبت به خطاکار نداشته باشد پس عدالت هم وجود ندارد، همسر مردی که اول کور شد اضافه کرد، و انسانیتی هم وجود ندارد، زن دکتر گفت برگردیم سر مطلب خودمان، اگر با هم بمانیم شاید بتوانیم زنده بمانیم و اگر از هم جدا شویم قاطی بقیهی مردم از بین می رویم، معنی اش این است که شیوه های جدیدی برای زندگی اختراع می شوند، دلیلی نیست که طبق پیش گویی ات ما از بین برویم، من نمی دانم این گروه ها تا چه اندازه سازمان یافته اند، فقط می بینم که در

صفحه 172 از 224