توالت ها چه وضع مشمئزکننده ای دارند. اما اکنون همگی این نیاز را پیدا کرده بودند، به خصوص پسرک بیچاره که دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، حقیقت این که واقعیت های ناخوش آیند زندگی را هرقدر هم از اذعانش اکراه داشته باشیم، باید به حساب آوریم، وقتی مزاج درست عمل کند، فکر همه کار می کند و می شود مثلا بحث کرد که آیا میان بینایی و احساسات رابطهی مستقیمی وجود دارد، و یا مثلا آیا احساس مسؤولیت نتیجه طبیعی یک دید خوب است یا نه، اما هنگام ناراحتی مفرط و وقتی اسیر درد و پریشانی هستیم جنبه ی حیوانی شخصیتمان بارتز می شود. زن دکتر ناگهان با صدای بلند گفت باغچه، و حق با او بود، اگر صبح به این زودی نبود همسایهی آپارتمان پایین را در باغچه می دیدیم، اکنون موقعش است که دیگر او را بی ادبانه پیرزن خطاب نکنیم، همانطور که گفتیم اگر صبح سحر نبود او را در میان مرغ ها چمباتمه زده می دیدیم، و اگر این حرف برای کسی سؤال برانگیز است به احتمال قوی او نمی داند مرغ ها از چه قماشی هستند. پسرک لوچ که در پیچ و تاب بود در حالی که دلش را می فشرد همراه زن دکتر از پله ها سرازیر شد، بدتر این که تا پایین پله ها برسند عضلهی تنگ کننده اش مغلوب فشار درونی گردیده بود، و حالا می توانید پی آمدهایش را متصور شوید. در این فاصله، پنج نفر بقیه به هر مشقتی که بود از پله های اضطراری، که اسم بامسمایی است، پایین می رفتند، اگر پس از زندگی در قرنطینه هنوز هم خجالتی در کارشان بود حالا زمان فراموش کردن هر نوع خجالتی رسیده بود. در گوشه و کنار باغچهی پشت ساختمان، افراد گروه که ناله هاشان از فرط زور زدن بلند بود و به خاطر اندک شرم عبثی که در وجودشان باقی مانده بود عذاب میکشیدند کارشان را کردند، حتی زن دکتر که با دیدن آنها به گریه افتاد، برای همه شان گریست، آنها دیگر ظاهرة قادر به گریه کردن نبودند، شوهرش، مردی که اول کور شد و همسرش، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک، همگی شان را دید که وسط علف ها و میان کلمها چمباتمه زده اند و مرغها آنها را می نگرند، سگ اشکی هم پایین آمده و بر عدهی آنها افزوده بود. تا جایی که می توانستند سرسری و شتاب زده خودشان را تمیز کردند، هر جا را که دستشان می رسید، با یک مشت علف یا تکه های آجر شکسته، گاهی سعی شان برای رعایت نظم کار را بدتر می کرد. از پلکان فرار در سکوت بالا رفتند، سر و کلهی همسایهی طبقهی اولشان پیدا نشد تا بپرسد کی هستند و از کجا آمده اند و کجا می روند، لابد هنوز بعد از شام دیشب خوابیده بود، و وقتی که وارد آپارتمان شدند اول نمی دانستند چه بگویند، سپس دختری که عینک دودی داشت یادآور شد که نمی شود در آن وضع باقی بمانند، درست است که آب نبود تا خود را شست وشو دهند، حیف که مثل دیروز یک باران سیل آسا نمی بارید، وگرنه دوباره به باغچه می رفتند، عریان و بدون خجالت سر و تن به آبی می سپردند که سخاوتمندانه از آسمان می بارید،