نام کتاب: کوری
اما نمی دانید تا کی خواهید توانست ببینید، اگر کور شوید مثل ما می شوید، همه سرنوشت همسایهی پایین را پیدا می کنیم، امروز امروز است، فردا هر چه باید بشود می شود، مسؤولیت چیست، مسؤولیت بینابودن وقتی سایرین بینایی شان را از دست داده اند. شما نمی توانید به تمام کورهای دنیا یاری کنید و غذا برسانید، باید برسانم، اما نمی توانید، من هر چه از دستم بربیاید میکنم، البته که می کنید، اگر شما نبودید من امروز زنده نبودم، من هم نمی خواهم حالا بمیری، من اینجا می مانم، وظیفه دارم، می خواهم اگر پدر و مادرم برگردند اینجا باشم، خودت گفتی که اگر برگردند، ما نمی دانیم هنوز هم پدر و مادرت باشند، مقصودتان را نمی فهمم، تو گفتی همسایهی پایین باطنا زن خوبیست، زن بیچاره، پدر و مادر بیچاره، تو خودت بیچاره، وقتی به هم برسید، با چشم و احساس کور، زیرا احساساتی که با آن زنده بودیم و به ما امکان زندگی ویژه مان را می داد با چشمهایی ارتباط داشت که با آنها به دنیا آمده بودیم، بدون چشم احساسات فرق می کند، نمی دانیم چرا، نمی دانیم چه طور، شما می گویید ما مرده ایم چون کوریم، حالا فهمیدی، آیا شما شوهرتان را دوست دارید، بله به اندازه ی خودم، اما اگر کور بشوم، اگر وقتی کور بشوم دیگر آدمی که الآن هستم نباشم، چه طور می توانم باز هم دوستش داشته باشم، با کدام عشق، پیشتر، قبل از کور شدن، آدم های کوری هم وجود داشتند، به نسبت خیلی کم، احساساتشان شبیه احساسات اشخاص بینابود، نتیجه این که کورها با احساسات دیگران حس می کردند و نه احساس کوری خودشان، حالا البته احساسات حقیقی کورها بروز می کند، تازه اولش است، هنوز بایاد آنچه احساس می کردیم زندگی می کنیم، برای درک کیفیت زندگی امروز نیازی به چشم نیست، اگر کسی به من می گفت که یک روزی آدم می کشم حرفش برایم توهین آمیز بود، اما من آدم کشته ام، پس می خواهید من چه کنم، با من بیا، به خانهی ما بیا، تکلیف سایرین چه می شود، آنها هم همین طور، اما من بیشتر از همه نگران تو هستم، چرا، من هم این سؤال را از خودم می کنم، شاید چون مثل خواهرم شدهای، ولی ما مثل انگل خون شما را خواهیم مکید، حتی وقتی می توانستیم ببینیم هم انگل فراوان بود، باید خون علاوه بر زنده نگه داشتن بدنی که در آن جاری است فایده ی دیگری هم داشته باشد، حالا بهتر است سعی کنیم قدری بخوابیم چون فردا روز دیگری است.
روز دیگر، یا همان روز. وقتی که پسرک لوچ بیدار شد می خواست به توالت برود، اسهال گرفته بود، لابد با ضعفی که داشت چیزی خورده بود که به او نمی ساخت، اما خیلی زود معلوم شد نمی توان به توالت رفت، پیرزن طبقهی پایین ظاهرا از تمام توالت های ساختمان استفاده کرده بود و دیگر امکان رفتن به هیچ کدام نبود، دیشب به خاطر یک حسن تصادف استثنایی هیچ یک از آن هفت نفر پیش از خواب نخواستند خود را سبک کنند، وگرنه تاکنون فهمیده بودند

صفحه 170 از 224