نام کتاب: کوری
اندک بود، ولی انگار یک میهمانی خانوادگی برپاست، یکی از آن میهمانی های نادری که هر چه هر کس دارد به همه تعلق می گیرد. پیش از این که دور میز بنشینند، دختری که عینک دودی داشت با زن دکتر به طبقهی پایین رفتند، رفتند به قولشان وفا کنند، یا شاید صحیح تر این که رفتند ادای دین کنند و با دادن غذا باج عبور بپردازند. پیرزن با نق نق و ترشرویی تحویلشان گرفت، معجزه بود که آن سگ لعنتی پاره پاره اش نکرد، باید خیلی غذا داشته باشید که می توانید این حیوان را سیر کنید، با این بینش محکوم کننده انگار می خواست عذاب وجدان دو فرستاده را برانگیزد، اما آنچه در واقع می گفت این بود که خلاف انسانیت است که بگذارید پیرزنی از گرسنگی تلف شود و یک حیوان خرفت تا خرخره پس ماندہی غذاها را بخورد. اما دو زن برای آوردن غذای بیشتر بالا نرفتند، آنچه همراه آورده بودند سخاوتمندانه بود، به ویژه اگر شرایط دشوار زندگی کنونی را در نظر داشته باشیم، و عجبا که پیرزن طبقهی پایین به این امر واقف بود، رویهمرفته باطنش از ظاهرش بهتر بود، وارد آپارتمانش شد و با کلیدهای در عقب بازگشت و به دختری که عینک دودی داشت گفت بگیر، این کلید توست، و انگار این عملش کافی نباشد وقتی در را می بست زیر لب زمزمه می کرد خیلی متشکرم. دو زن که حیرت زده شده بودند مجددا بالا رفتند، پس جادوگر پیر هم احساس داشت، دختری که عینک دودی داشت ظاهرا بی آن که به حرف خودش اعتقاد داشته باشد گفت آدم بدی نیست، زندگی تنهایی در این مدت مشاعرش را مختل کرده است. زن دکتر جواب نداد، مصمم بود گفت وگو را به بعد موکول کند، و وقتی همه به رختخواب و بعضی ها به خواب رفتند، آن دو زن مثل یک مادر و دختر در آشپزخانه نشسته بودند و برای انجام سایر کارهای خانه تجدید قوا می کردند، زن دکتر پرسید حالا چه خیالی داری، هیچی، میمانم تا پدر و مادرم برگردند، کور و تنها، من به کوری عادت کرده ام، با تنهایی چه می کنی، باید قبولش کنم، پیرزن طبقه پایین هم تنها زندگی می کند، تو که نمی خواهی مثل او بشوی، شکمت را با کلم و گوشت خام سیر کنی، در ساختمانهای دور و اطراف هیچ کس دیگر زندگی نمی کند، می مانید شما دو نفر و از ترس تمام شدن غذا نسبت به هم احساس تنفر پیدا می کنید، با کندن هر برگ کلم انگار لقمه را از دهان دیگری بیرون کشیده اید، تو سر و ریخت آن زن بدبخت را ندیدی، فقط بوی گند آپارتمانش را شنیدی، به تو اطمینان می دهم که حتی جایی که قبلا بودیم هم تا این حد مشمئزکننده نبود، دیر یا زود همه مثل او می شویم، بعد هم آخر خط است، زندگی بی زندگی، اما در این فاصله ما زنده ایم، گوش کنید، شما به مراتب از من فهمیده ترید، در مقایسه با شما من دختر نادانی هستم، اما به عقیده ی من ما از همین حالا هم مرده ایم، اگر کوریم به این خاطر است که مرده ایم، یا اگر می خواهید، این طوری بگویم مرده ایم چون کوریم، نتیجه یکی است، من هنوز می بینم، خوش به حالتان، خوش به حال شوهرتان، خوش به حال من و سایرین،

صفحه 169 از 224