نام کتاب: کوری
لزومی نبود متحمل بدخلقی پیرزن طبقه ی اول شوند، زن دکتر گفت میروم پایین بقیه را صدا کنم، نزدیک شب است، چه خوب، اقلا می توانیم زیر سقف یک خانهی حقیقی بخوابیم، شما و شوهرتان می توانید در تخت پدر و مادرم بخوابید، حالا ببینم، این من ام که دستور می دهم، اما اینجا خانه ی من است، زن دکتر دختر را در آغوش کشید و گفت حق با توست، هر جور میلت است، سپس دنبال سایرین پایین رفت. وقتی گروه از پله ها بالا می رفت و با هیجان با یکدیگر سخن می گفت، علیرغم هشدار راهنمایشان که هر طبقه ده پله دارد، گاهی پایشان به پله ها می گرفت، مثل این بود که به بازدید محل آمده اند. سگ اشکی بیصدا پشت سرشان می آمد، گویی این کار یومیهاش بود. دختری که عینک دودی داشت از پاگرد بالا هوای پایین را داشت، وقتی کسی از پله ها بالا می آید رسمش همین است، چه برای شناسایی او، اگر ندانیم کیست، چه برای خوش آمدگویی، اگر دوست باشد، اما در این مورد نیازی به چشم نبود تا بداند چه کسانی می آیند. بفرمایید، بفرمایید، خانه ی خودتان است. پیرزن طبقه ی اول با کنجکاوی بیرون آمد، فکر کرد یکی از گروه هایی سر رسیده اند که برای خواب به آنجا می آیند، اشتباه نمی کرد، پرسید کیه، و دختری که عینک دودی داشت از بالا گفت گروه من است، پیرزن متعجب شد، چه گونه دختر خودش را تا پاگرد طبقه ی بالا رسانده است، بعد ذهنش روشن شد و دمغ که چرا کلیدها را در قفل جا گذاشته است، انگار امتیازات انحصاری مالکیت ساختمانی را که در چند ماه گذشته به تنهایی دارا بود از دست می دهد. برای جبران ناخرسندی ناگهانی اش حرف بهتری به نظرش نرسید، در را باز کرد و گفت یادتان باشد که گفتید به من غذا می دهید، زیر قولتان نزنید. و از آنجایی که زن دکتر و دختری که عینک دودی داشت هیچ کدام جواب ندادند، چون یکی سرگرم هدایت گروه بود و دیگری سرگرم استقبال از آنها، با عصبانیت داد کشید شنیدید چه گفتم، اشتباه کرد، چون سگ اشکی که دقیقا در همان لحظه از کنارش عبور می کرد پرید و دیوانه وار شروع به پارس کرد. غوغا در تمام راه پله پیچید، از این بهتر نمیشد، پیرزن فریادی از وحشت کشید و به سرعت وارد آپارتمانش شد و در را پشت سرش محکم به هم زد. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید این جادوگر کیست، این هم از آن حرف هایی است که وقتی بلد نیستیم خودمان را ببینیم از دهانمان می پرد، اگر پیرمرد هم روزگاری را که پیرزن چشیده بود، از سر گذرانده بود، بدمان نمی آمد بدانیم رفتار بانزاکتش تا چه مدت ادامه پیدا می کرد.
به جز آنچه در کیسه ها آورده بودند غذایی نبود، باید حداکثر امساک را به خرج می دادند. در مورد روشنایی بخت یارشان بود، دو شمع در گنجینهی آشپزخانه پیدا شد که برای استفاده در زمان قطع برق بود و زن دکتر برای خودش آنها را روشن کرد، سایرین به نور احتیاجی نداشتند، نور آنها در سرشان بود، نوری چنان شدید که کورشان کرده بود. با این که سهم غذای این گروه کوچک

صفحه 168 از 224