نام کتاب: کوری
هم مثل انسان بالأخره به هر چیزی عادت می کنند. پیرزن منظم راه می رفت، تلو تلو نمی خورد، یک صندلی را که سد راه بود برداشت، گویی می توانست ببیند، بعد اشاره به دری کرد که به پلکان فرار باز می شد، از این جا، مواظب باشید سر نخورید، نردهی پلهها خیلی محکم نیست. دختری که عینک دودی داشت پرسید در ورودی چه طور، فقط باید آن را زور بدهید، کلید پهلوی من است همین جاهاست دختر می خواست بگوید کلید مال من است، اما در همان لحظه فکر کرد کلید به چه دردش می خورد اگر پدر و مادرش، یا شخصی از طرف آنها، بقیهی کلیدها را، کلید در ورودی آپارتمان را، برده باشند، نمیشد که هر بار بخواهد به آپارتمان رفت و آمد کند مزاحم همسایه اش شود. احساس کرد قلبش کمی فشرده شد، حتما به این خاطر که در آستانه ی ورود به خانه اش بود تا بفهمد پدر و مادرش آنجا نیستند، یا به هر دلیل دیگری.
آشپزخانه تمیز و مرتب بود، خاک زیادی روی لوازم ننشسته بود، این هم یکی دیگر از مزایای هوای بارانی، مضافا این که عامل رشد کلم و سبزیجات هم بود، در واقع باغچهی پشت خانه ها، از طبقه ی بالا، به چشم زن دکتر مثل جنگل های مینیاتوری جلوه کرده بود، از خود پرسید آیا خرگوش ها آزادانه جولان می دهند، حتما نه، لابد هنوز در لانهی خرگوش ها در انتظار دست کوری بودند که برایشان برگ کلم بیاورد و سپس گوششان را بگیرد و در حالی که دست و پا می زنند بیرونشان بکشد، و دست دیگر آمادهی ضربهی کوری گردد که مهره های نزدیک جمجمه شان را بشکند. دختری که عینک دودی داشت به یاری حافظه به آپارتمانش آمد، همانطور که پیرزن طبقه پایین به یاری حافظه نه سکندری رفت و نه از خود تزلزلی نشان داد، رختخواب پدر و مادر دختر جمع نشده بود، لابد صبح زود به دنبالشان آمده بودند، نشست و گریه سر داد، زن دکتر کنار او نشست و گفت گریه نکن، چه چیز دیگری می توانست بگوید، وقتی دنیا بی معنی است اشک چه معنایی می تواند داشته باشد، روی کمد اتاق دختر گلهای خشکیده در گلدان شیشه ای قرار داشت، آب گلدان تبخیر شده بود، دستهای کور دختر آنجا را تجسس می کرد، انگشتهایش به گلبرگ های خشکیده خورد، زندگی وقتی به حال خود رها شود، چه قدر بی دوام است. زن دکتر پنجره را باز کرد و کوچهی زیر پایش را نگریست، همه شان بودند، روی زمین نشسته بودند و صبورانه انتظار می کشیدند، سگ اشکی تنها موجودی بود که سرش را بلند کرد، گوش تیزش به او هشدار داده بود. آسمان که دوباره ابری شده بود رو به تاریکی می رفت، شب نزدیک می شد. فکر کرد امروز لازم نیست برای خواب شب به جست وجوی سرپناه بروند، می توانند همین جا بمانند. زیر لب گفت پیرزن اگر همه خانه اش را لگدکوب کنند خوشش نخواهد آمد. در همان لحظه، دختری که عینک دودی داشت شانهی او را لمس کرد و گفت کلیدها به در بود، با خودشان نبرده اند. پس مسأله، اگر مسأله ای در کار بود، حل شده بود،

صفحه 167 از 224