نام کتاب: کوری
دختری که عینک دودی داشت پرسید چیزی هم باقی مانده، پیرزن جواب داد نه، تمام شده، چشمهای کورش ناگهان حاکی از بدگمانی شد، همیشه در چنین موقعیت هایی نحوهی گفتار همین است، اما در حقیقت پایه ندارد، چون چشمها، و دقیقا چشمها حالتی ندارند، حتی اگر از کاسه بیرون آمده باشند، دو شیء مدور و بی حرکت اند، این پلکها و مژه ها و ابروها هستند که در فصاحت و لفاظی بصری نقش دارند، گو این که معمولا این خصوصیات را به چشمها نسبت می دهند، زن دکتر پرسید پس حالا غذا از کجا پیدا می کنید، پیرزن با لحنی مرموز جواب داد مرگ پاورچین پاورچین در خیابان ها روان است، اما زندگی در باغچهی پشت خانه ها ادامه دارد. در باغچهی پشت خانه ها کلم و خرگوش و مرغ پیدا می شود، گل هم هست، اما نه برای خوردن، خب شما چه می کنید، بستگی دارد، گاهی با کلم شکمم را سیر می کنم، گاهی یک خرگوش یا مرغ را میکشم و خام خام میخورم، اولها روی آتش درست می کردم اما بعد به خوردن گوشت خام عادت کردم، ضمنا ساقه های کلم شیرین هستند، نگران من نباشید، من دختر خلف مادرم هستم و از گرسنگی نخواهم مرد. دو قدم عقب رفت و در تاریکی خانه اش تقریبا ناپدید شد، فقط درخشش چشمهای سفیدش پیدا بود، از داخل آپارتمان گفت اگر می خواهی به آپارتمانت بروی، برو، من مانعت نمی شوم. دختری که عینک دودی داشت می خواست جواب بدهد نه، خیلی ممنون، فایده ای ندارد، نمی ارزد، پدر و مادرم که نیستند، اما ناگهان احساس کرد دلش می خواهد اتاقش را ببیند، اتاقم را ببینم، چه احمقانه، من که کورم، اقلا دیوارهایش را لمس کنم، روتختی ام، بالشی که سر دیوانه ام را رویش می گذاشتم، اثاث اتاقم، شاید گل هایی که به به یاد دارم هنوز روی کمدم در گلدان باشد، مگر این که پیرزن، وقتی فهمید خوردنی نیستند آنها را زمین انداخته باشد. دختر گفت بسیار خوب، اگر زحمتی نباشد پیشنهادتان را قبول می کنم، خیلی ممنون، بیایید تو، بیایید تو، اما انتظار نداشته باشید غذا پیدا کنید، غذایی که دارم زورکی کفاف خودم را می دهد، تازه به دردتان هم نمی خورد مگر این که گوشت خام دوست داشته باشید، نگران نباشید، ما غذا داریم، عجب، پس غذا دارید، در این صورت باید کارم را جبران کنید و به من کمی غذا بدهید، زن دکتر گفت نگران نباشید، به شما غذا می دهیم. حالا راهرو را پیموده بودند، بوی گند قابل تحمل نبود. در آشپزخانه که با نور رو به زواب بیرون اندکی روشن بود، کف زمین پوست خرگوش و پر مرغ و استخوان ریخته بود و روی میز، در یک بشقاب کثیف که پوشیده از خون دلمه شده بود، تکه های گوشت غریبی که انگار مکرر در مکرر جویده شده باشد دیده می شد، زن دکتر پرسید پس خرگوش ها و مرغها چه می خورند، پیرزن جواب داد برگ کلم، علف هرز، پس مانده های جورواجور، مقصودتان این است که خرگوش و مرغ گوشت میوخورند، خرگوش ها هنوز نه، اما مرغها خیلی گوشت دوست دارند، حیوانات

صفحه 166 از 224