نام کتاب: کوری
است، از این عشقی که نسبت به والدینش داشت و موجب چنین واکنش غمزدهای شد تعجب می کردیم، آن هم از دختری آزاد و ماجراجو، اما در همین نزدیکیها شخصی هست که قبلا نیز تصریح کرده است که هیچ یک از این دو عامل دیگری را نفی نمی کند. زن دکتر کوشید دختر را تسلی دهد، اما حرفی برای گفتن نداشت، همه می دانند که امکان زندگی درازمدت در خانه برای مردم اندک است، پیشنهاد کرد از همسایه ها بپرسیم، اگر همسایهای باقی باشد، دختری که عینک دودی داشت گفت بله، برویم بپرسیم، اما لحنش نومیدانه بود. در آپارتمان آن طرف پاگرد را زدند، این بار نیز کسی جواب نداد. در طبقه ی بالا دو در باز بود. آپارتمانها غارت شده بود، گنجه های لباس خالی بود و در قفسه های غذا چیزی پیدا نمی شد. علائمی دیده می شد که نشان می داد کسی اخیرة آنجا بوده، لابد یک دسته ولگرد، حالا دیگر همه کم و بیش ولگرد شده بودند، از این خانه به آن خانه می رفتند، از این غیبت به آن غیبت.
به طبقه ی اول برگشتند. زن دکتر در نزدیک ترین آپارتمان را زد. یک سکوت پرانتظار، و بعد صدای خشنی که با سوءظن پرسید کیه، دختری که عینک دودی داشت جلو رفت، من ام، همسایهی بالا، دنبال پدر و مادرم می گردم، می دانید کجایند، و پرسید چه به سرشان آمده، صدای لخلخ پا کشیدن شنیده شد، پیرزن نحیفی در را باز کرد، یک مشت پوست و استخوان، نی قلیان، با موهای بلند سفید ژولیده. بوی توصیف ناپذیر و مهوع ترشیدگی و گندیدگی موجب شد دو زن خود را عقب بکشند. پیرزن چشمهایش را گشاد کرد، چشمهایش تقریبا سفید بود، از پدر و مادرت خبری ندارم، فردای روزی که تو را بردند دنبالشان آمدند، من هنوز می توانستم ببینم، آیا هیچ کس دیگر هم در ساختمان هست، گاهی صدای رفت و آمد اشخاصی را از پله ها میشنوم، امامال بیرون هستند و فقط برای خواب به اینجا می آیند، پس پدر و مادر من چه طور، گفتم که چیزی از آنها نمیدانم، شوهر و پسر و عروستان کجایند، آنها را هم بردند، اما شما را گذاشتند، چرا، چون قایم شده بودم، کجا، تصورش را بکن، در آپارتمان شما، چه طور وارد آپارتمان شدید، از عقب، از پله های فرار، شیشه ی پنجره را شکستم و از داخل در را باز کردم، کلید به در بود، زن دکتر پرسید از آن به بعد چه طور توانستید تنهایی در آپارتمانتان زندگی کنید، پیرزن با تعجب سر گرداند و پرسید دیگر کی اینجاست، دختری که عینک دودی داشت به او اطمینان خاطر داد و گفت دوست من است، همراه با گروه من است، زن دکتر اصرار کرد که مسأله فقط تنهایی نیست، غذا هم هست، در این مدت چه طور توانستید برای خودتان غذا دست و پا کنید، برای این که من ابله نیستم و کامل می توانم مواظب خودم باشم، اگر نمی خواهید جوابم را بدهید، ندهید، من فقط کنجکاوم، خب پس به شما جواب می دهم، اولین کاری که کردم این بود که به تمام آپارتمانها سر بزنم و هر چه غذا بود جمع کنم، خراب شدنیها را فورا خوردم و بقیه را نگه داشتم،

صفحه 165 از 224