نام کتاب: کوری
است. و سگ اشکی را هم که دنبال زن دکتر است حقا نمی توان کفتار نامید، او دنبال بوی گوشت مرده نیست، دنبال یک جفت چشم زنده و بینایی است که می شناسد.
خانه ی دختری که عینک دودی داشت دور نیست، اما پس از یک هفته گرسنگی، تازه حالا اعضای گروه دارند رمقی پیدا می کنند، به همین دلیل خیلی آهسته گام برمی دارند، برای رفع خستگی چاره ای جز نشستن روی زمین ندارند، ارزش نداشت برای انتخاب رنگ و مدل لباسشان این همه وسواس به خرج دهند، چون به همین زودی لباسهایشان کثیف شده است. کوچهی محل سکونت دختری که عینک دودی داشت تنگ و کوتاه است، به همین دلیل ماشینی در آن دیده نمی شود، کوچه یک طرفه بود، اما جای پارک نداشت، پارک کردن در آن ممنوع بود. خلوتی کوچه هم جای تعجب نداشت، در این قبیل کوچه ها بعضی وقت ها در طی روز هیچ تنابنده ای دیده نمی شود، زن دکتر پرسید شمارهی ساختمانتان چند است، شماره ی هفت، در آپارتمان طبقه دوم سمت چپ زندگی می کنم. یکی از پنجره ها باز بود، در مواقع دیگر این نشانه ی حضور کسی در خانه بود، اما حالا همه چیز نامشخص بود. زن دکتر گفت لزومی ندارد همگی برویم بالا، ما دو نفری می رویم و شماها پایین منتظر بمانید. متوجه شد که در ورودی ساختمان به زور باز شده است، معلوم بود زبانوی قفل شکسته، یک تراشه چوب دراز هم از چارچوب در کنده شده بود. زن دکتر در این باره حرفی نزد. دختر را گذاشت جلو جلو برود چون راه را می شناخت، از سایه های تاریکی که در پلکان افتاده بود پروایی نداشت. دختری که عینک دودی داشت دو بار از فرط هیجان پایش لغزید، اما با خنده گفت تصورش را بکنید، این همان پلههایی است که می توانستم با چشم بسته بالا و پایین بروم، عبارت های قالبی زبان این طورند، از درک هزاران نکته ظریف مفهومی عاجزند، مثلا در این مورد میان چشم بستن و کور بودن تفاوتی احساس نمی شود. در پاگرد طبقه ی دوم، در آپارتمان مورد نظر بسته بود. دختری که عینک دودی داشت دست به دیوار کشید و زنگ را پیدا کرد، زن دکتر یادآور شد چراغ جایی روشن نیست، دختر پذیرای این چهار کلمه ای شد که برای همه خبر ناخوش آیندی را تداعی می کرد. در زد، یک بار، دو بار، سه بار، بار سوم با مشتهایش محکم به در کوبید و به صدای بلند گفت مامان، بابا، و کسی در را باز نکرد، این کلمات محبت آمیز واقعیت را تغییر نداد، کسی نیامد بگوید دخترک عزیزم، بالأخره آمدی، دیگر از دیدنت ناامید شده بودیم، بیاتو، و این خانم دوستت هم بفرمایند، ببخشید که خانه کمی ریخت و پاش است، در آپارتمان همچنان بسته ماند. دختری که عینک دودی داشت گفت کسی در خانه نیست. و به در تکیه داد، سر را بر دست هایش که به سینه داشت گذاشت و گریه کرد، انگار تمام بدنش با درماندگی مطلق طالب ترحم بود، اگر تجربه ی کافی نداشتیم و نمی دانستیم روح بشر تا چه حد پیچیده

صفحه 164 از 224